اطلاعات پرونده

نام : قاسم

نام خانوادگی : مرادی

نام پدر : محمد

عضویت : بسیج

تحصیلات :راهنمایی

یگان خدمتی :

مسئولیت :

شغل : اصناف

تاریخ شهادت : ۱۳۶۰/۰۶/۰۸

عملیات :

موضوع شهادت : ترور توسط منافقین

محل شهادت : جاده هراز آمل

نحوه شهادت : جراحات وارده به بدن توسط منافقین

گلزار : امام زاده ابراهیم آمل

خاطرات شهید

ایشان در یک خانواده مذهبی و متدین در مهر ماه سال ۴۳ در آمل متولد شدند. ایشان در زمان کودکی با افکار امام و نماز و قرآن آشنا شدند و با رسیدن به سن مدرسه و دوران ابتدایی و راهنمایی خود را به نحو احسن پشت سر گذاشتن. ایشان پس از دوره راهنمایی خود دیگر ادامه تحصیل ندادند و به عنوان شاگرد مغاز ه سرکار      می رفتند و در کنار آن فعالیت های انقلابی می کردند. در روز هشتم شهریور سال ۶۰ توسط منافقین در همان مغازه ای که در آن کار می کردند ترور و به شهادت رسیدند.

پدر شهید: روزی که ایشان به شهادت رسیدند روز چهارشنبه بود آمد خانه ناهار خورد و رفت حمام بعد از مادرش خداحافظی کرد من تعجب کردم که چرا اینقدر از مادرش خداحافظی می کند. تا از دروازه بیرون رود چند بار با مادرش خداحافظی کرد و رفت که ساعت ۴ بعد از ظهر در مغازه او را ترور کردند و به شهادت رساندند.

رقیه مرادی – خواهر شهید: او قبل از اینکه به شهادت برسد خواب دیده بود و آن روز انگار به او الهام شده بود که به شهادت می رسد دوبار از ما خداحافظی کرد و به مغازه رفت حتی با دیگران (همسایه ها) هم خداحافظی کرد. محسن چریکی فردی که او را به شهادت رساند می گفت من وارد مغازه شدم و از او نوشابه خواستم و آن را خوردم و بعد ایشان را ترور کردم ایشان تا فلکه جان داشت و بعد به شهادت رسید. این فرد بعد از ترور فرار کرد و به تهران رفت بعد از مدتی او را دستگیر کردند و از او سوال کردیم چرا او را ترور کردی گفت من ۱۲ روز مأموریت داشتم چون او کارهای انقلابی می کرد باید او را می کشتیم و بعد از شهادت او، از کارم پشیمان شدم.

دوست شهید-  مجتبی نورمحمدی: آخرین دیدار من با ایشان ۲۵ روز قبل از شهادت ایشان جلوی همان مغازه ای که کار می کردند در خیابان امام خمینی(ره) بود. من آن جا ایشان را دیدم و صحبت کردیم، روحیه ایشان خیلی تغییر کرده بود و مدام در مورد انقلاب و جنگ و امام(ره) صحبت می کردند خیلی دغدغه فکری داشتند. خیلی عرفانی تر شده بودند من تعجب کردم گفتم چرا این حرف ها را میزنی گفت من احساس سبک بالی می کنم احساس می کنم می خواهم پرواز کنم و متعلق به این دنیا نیستم بعد از آن من رفتم به جبهه و دیگر خبری از ایشان نداشتم تا اینکه روزی که به مرخصی آمدم هم زمان با روز تشییع جنازه ایشان بود وقتی من با خبر شدم خیلی متعجب شدم و تازه متوجه شدم که چرا ایشان آن روز آن حرف ها را می زدند و آن روحیه و حالات را داشتند.

پرونده شهید

پرونده بخش اول


پرونده بخش دوم


پرونده بخش سوم


پرونده بخش چهارم


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

فهرست