شهید هادی جعفری

هادی جعفری
اطلاعات پرونده

نام : هادی

نام خانوادگی : جعفری

نام پدر :

عضویت : سپاه

تاریخ شهادت : ۱۳۹۴/۰۱/۰۳

محل شهادت : تکریت عراق

علت شهادت : درگیری با داعش

۰۳

وصیت نامه شهید

قسمتی از وصیت نامه شهید هادی جعفری خطاب به همسرش
۵/۶/۱۳۹۳
تاریخ شهادت فروردین ۹۴ عراق

همسر عزیزم فاطمه جان:
زبان کوچک و گنه کار من از وصف تو ناتوان، از خوبی های بی کرانت عاجز، و از مهربانی هایت قاصر است که بتواند تشکر بی مقدار کند. حلال کم شوهر بی مقدارت را.
فاطمه عزیزم دوستت دارم، داشتم و خواهم داشت، چیزی که شاید هیچ وقت درک نکنی چون رفتارم با گلی مثل تو خوب نبود. از تو راضی هستم و امیدوارم در قیامت هم اگر دوست داشتی، همنشینت باشم. غصه نخور و به زندگیت ادامه بده. از طرف من خودمختاری که هر طور دوست داری زندگی کنی. دوستت دارم زندگی ام.

زندگی نامه شهید

زندگی نامه مهندس شهید مدافع حرم هادی جعفری
درسومین روزازبهار۶۵دریکی ازروستاهای بخش دابودشت آمل به نام رئیس آباددیده به جهان گشودودرسومین روزازبهار۹۴درسن۲۹سالگی درعراق به فیض شهادت رسید
پایگاه اطلاع رسانی لشکر ۲۵ کربلا:
دوران ابتدایی وراهنمایی رادرهمان روستاوروستای کلیکسرکه نزدیک همان روستااست گذراندوبرای گذراندن مقطع دبیرستان به هنرستان چهل شهیدآمل رفت دررشته جوشکاری به تحصیل پرداخت.بعدازآن به شهرشیرازرفت ودردانشگاه شهیدباهنرشیرازبه تحصیل درمقطع کاردانی دررشته جوشکاری پرداخت وبهدازاتمام مقطع کاردانی بعدازدوسال وقفه درمقطع کارشناسی دردانشگاه بلدالامین کرمان قبول شدوبه کرمان رفت وبعدازاتمام درس به دنبال کاررفت که درسال۹۱همزمان باورودبه قرارگاه خاتم الانبیا تهران درمقطع کارشناسی ارشدمهندسی موادگرایش جوشکاری دردانشگاه علوم وتحقیقات تهران قبول شدولی به علت مشغله ی کاری ترم اول رامرخصی گرفت
وبرای ترم بهمن علی رغم سختی کاربه تحصیل پرداخت وهمزمان به کاربه درس ودانشگاه پرداخت.ودرکارخودبسیارکوشابودبه طوری که درمدت اندکی که ازخدمتش گذشته بودموفق به طراحی نوعی سلاح شد.
خانواده ایشان نیزازخانواده های متدین ومذهبی هستندپدربزرگوارشان ازسرهنگ های بازنشسته ی سپاه هستندومادرایشان نیزسیده ای ازنسل رسول خداهستند.شهیدبزرگواررابطه ی بسیارخوبی باخانواده ی خودش داشتند ودرکارهای خانه به مادرشان کمک میکردندودرکارباغ وکشاورزی به پدرشان یاری میرساندندوهمچنین برای تنهابرادرشان حامی خوبی بودند.
این شهیددرسال۱۳۸۹بعدازاسراربسیارخانواده مبنی برازدواج وتشکیل خانواده بادختریکی ازهمکاران پدرخودعقدکردندودراسفند۱۳۹۲ازدواج کردندوزندگی مشترک خودرادرشهرتهران آغازکردند.رابطه ی شهیدباهمسرشان بسیارخوب بودودرخانه درهمه ی کارهابه همسرشان کمک میکردندومشوق خوبی برایرهمسرخوددرتحصیل بودند.
ازخصوصیات این شهید:
بسیاردلسوز،مهربان،راستگو،قلب پاکی داشتند.ایشان ازوقتی که وارداین شغل شدندهمیشه ازشهیدشدن خودمیگفتندوچون روستای ایشان شهیدنداشت همیشه میگفتندکه من شهیدرئیس آبادهستم.
بسیارشوخ ومردمی بودندبطوری که وقتی درجمعی بودند همه ازحضورشان لذت میبردند.

زندگی نامه به روایتی دیگر
سلام اسم من هادی جعفری هستش که۳فرودین۶۵درآمل بدنیااومدم….
برای دوره کارشناسی ارشد بورسیه استرالیامرحله اول قبول شدم وجزء۳نفرراه یافته به مرحله دوم بودم ولی بخاطرخانواده انصراف دادم.
در۶آبان ۸۹درحالی که دانشجوی ترم آخرکارشناسی بودم بادخترهمکارودوست پدرم عقدکردم…..
بعدازتمام شدن دوره کارشناسی دنبال استخدام شدن توقرارگاه خاتم الانبیارفتم وبعدازیکسال تلاش مهرسال۹۱استخدام قرارگاه خاتم الانبیاتهران شدم…..
راستی بهتون نگفتم یه موشک من ودوست وهمکارم باهم طراحی کردیم که تولیدشدوبرای اجرافرستاده شدوخبررسیدیه موشک۲۷تاداعشی روکشته……
بلاخره بامداد۱۹اسفند۹۳برای همیشه زنده ازایران رفتم به عراق……
رفتم به پابوس امام درسامرا…..
بالاخره در۳فروردین۱۳۹۴ ساعت۲:۳۰الی۳بعدازظهربودکه پهبادآمریکایی به کارگاهمون درحالی که من وعلی آقاداخل بودیم موشک زد…..
بخش اول پیکرم تواین محل پیداشدوبه وطن برگردونده شد…..
پیکراولم درروزشنبه۸فروردین۱۳۹۴باهمراهی همه ی عزیرانم دوستان وآشنایان وهمه ی همشهریای عزیزم تشیع شد…..
دوباره نصف بدنم روچندکیلومتراون طرف ترازمحل انفجارپیداکردن ودرروز۱۶فروردین به وطن برگشتم…….
اول خواستم۲۲فروردین برگردم به شهرم وخونه ی عبدیم بعدیادم اومدکه۲۳فروردین تولدهمسرمه وچی بهترازاین که وجودم روبهش تقدیم کنم……
وبالاخره ۲۳فروردین به خونم برگشتم وبه بقیه پیکرم ملحق شدم….

شهید هادی جعفری که به تازگی در رشته کارشناسی ارشد پذیرفته شده بود از اهالی منطقه دابودشت و متأهل است که به عنوان سومین شهید مدافع حرم آمل در سن ۳۰ سالگی در روز دوشنبه سوم فروردین ماه سال ۱۳۹۴ در عراق آسمانی شد.

خاطرات شهید

گفتگو ما با  بانو فاطمه رحمانی همسر  شهید مهندس هادی جعفری، شهید مدافع حرم به مناسبت سوم فروردین سالروز شهادت این شهید گرانقدر اکنون پیش روی شماست .

گفتگو :ندا ناییجی ،محمد لطفی
عکس : فایزه سلیمی
برای دیدار با رهبر انقلاب بهای سنگینی پراختم

این گزارش حکایت عشق و دلدادگی است، عشقی زمینی که بوی خدایی می دهد و داستانی متفاوت با تمام  آن چه تاکنون شنیده اید.داستانی که عشاقش برای رسیدن به هدفی مشترک، علیرغم تمام علاقه  و وابستگی از هم می گذرند تا وصل و لقای پروردگارشان را قسمت خویش کنند.هادی جعفری و فاطمه رحمانی با نام خدا و صفای دل همراه و هم سفر هم در مسیر زندگی شدند.هادی مشتاق شهادت و فاطمه مشوقش در این مسیر بود.هادی آرزویش دفاع از حق و وطن و فاطمه صبورانه همراش بود.هادی روزی خود را اولین شهید رئیس آباد می دانست و فاطمه از خدا می خواست هرچه قسمت و صلاح معشوقش است نصیبش شود.و چه قلب های این دو عاشق به هم نزدیک بود و هردو محبوب و مقرب در راه خدا شدند. هادی خونش را در راه معبودش نثار کرد و فاطمه با اشک هایش در دل شب تاریک از پروردگارش خواست تا فراغ یار را در این مسیر دشوار ،سهل و آسان کند.هادی با صفا دل ، بی ریا و صادقانه به خاطر تمام سختی هایی که فاطمه در زندگی کشید ، در وصیت نامه اش از او عذرخواهی کرد و فاطمه چه زیبا و سخاوتمند ، رنج تمام سختی ها را با دوستت دارم هادی پذیرفت و برای همیشه او را در قلبش زنده و جاودان نگاه داشت.فاطمه حالا تنهاست هرچند حضور هادی را در کنارش حس می کند. او از خدایش سپاس گزار است تا شرافتمندانه ترین مرگ یعنی شهادت را نصیب همسرش کرده است.علیرغم سختی های موجود، بر لبش لبخند و دلش مملو از امید است.او حالا رسالت سنگینی بر عهده دارد.فاطمه مروج فرهنگ ایثار و شهادت  است با سبک و روش متفاوت خودش.گفت و گوی زیر حاصل یک صحبت سراسر عشق، از زبان فاطمه رحمانی ، همسر شهید هادی جعفری می باشد.

 

فاطمه عروس خودم است

فاطمه رحمانی هستم .متولد ۱۳۷۰ ، فرزند ارشد خانواده و دارای مدرک کارشناسی ارشد در رشته مهندسی شیمی گرایش بیوتکنولوژی می باشم.پدر و پدر شوهرم هر دو نظامی و باهم همکار بودند و همین مساله زمینه آشنایی ما را ایجاد کرده بود.پدر شوهرم یکبار من رو دید و گفت فاطمه عروس خودم است.سال ۸۹ من و آقا هادی باهم عقد و اسفند ۹۲ باهم عروسی و زندگی مشترکمان را در تهران آغاز کردیم.

ازدواج ما خواست خدا بود

وقتی آقا هادی به خواستگاری من آمد شغلی نداشت و همه مخالف بودند. بعد که با ایشون صحبت کردم صداقت و رفتار شایستشون به دلم نشست و جواب مثبت دادم.آقا هادی بخاطر رشته ای که تحصیل کرده بودن (مهندسی جوش) ضمانت کردند که برای اشتغال براحتی جذب می شوند.در کل ازدواج من و آقا هادی خواست خدا بود و وقتی خدا بخواهد انگار انسان دیگر قادر به صحبت نیست.

عشق به همسر و وطن

بعد از پیگیری های آقا هادی نهایتا در قرارگاه خاتم الانبیا تهران جذب شدند. این قرارگاه زیرشاخه وزارت دفاع بود.آقا هادی دانشجوی کارشناسی ارشد مهندسی جوشکاری در کرمان بودند و همانجا هم بورسیه بودند و می توانستند مشغول به کار شوند اما بخاطر من و سختی هایی که احتمال می دادند متوجه من باشد ، صرف نظر کردند. ایشون هم چنین جزو سه نفری بودند که برای کشور استرالیا بورسیه شده بودند ولی ترجیح دادند در کشور خودشان خدمت کنند.آقا هادی جایگاه ستوان یکم داشت و لباس نظامی نداشت و برحسب شرایط کاری و با میل و اراده خودشون و بدون هیچ اجباری بعنوان مدافع حرم رهسپارعراق شدند.

اولین سفر به عراق

شهریورماه با آقا هادی تماس گرفتند مبنی بر اینکه یک ماموریت در عراق دارند و اگر خودشون تمایل دارند و همسرتون راضی هستند می تونید اعزام بشید.آقا هادی همون جا بدون سوال ازمن جواب مثبت رو میدن.(با خنده )بعد ماجرا را با من در میان گذلشتند من هم کمی گلایه کردم که این مدت خیلی ازهم دور بودیم و فقط پنج شنبه و جمعه باهم بودیم.به من گفتن: فاطمه مانند زنان کوفی نباش، امام حسین تنهاست و من باید برم.آقا هادی بسیار اهل شوخی بود وادامه داد: من از شرایط جنگ و شهادت هیچ ترسی ندارم من از هواپیماهای مان  می ترسم که هیچ اعتباری ندارند.(باخنده )نهایتا آقا هادی به عراق رفتند.آن جا آقا هادی و یکی از همکارانش به مهندس فاروق معروف بودند.کار آقا هادی تخصصی بود و نظامی نبود من خیلی نگران بودم چون آقا هادی فقط ۴۵ روز آموزش نظامی دیده بود و شناخت کاملی از اسلحه و استفاده از آن نداشت.در این ماموریت آقا هادی به طرز معجزه آسایی جان سالم به در بردند و شکر خدا با وجود تمام نگرانی هایی که داشتم سالم بازگشتند.

آخرین سفر به عراق

سوم فروردین تولد آقا هادی بود و من به اتفاق خانواده راهی شلمچه شده بودم.آقا هادی دو هفته ای بود که برای انجام ماموریت به عراق اعزام شده بود.شب با آقا هادی تماس گرفتم و تولدش را تبریک گفتم.تا فردا بعدظهر حوالی ساعت ۲ الی ۳ بود که مجددا با آقا هادی تماس گرفتم و جواب ندادن.این اتفاق کمتر پیش آمده بود، معمولا آقا هادی اگر قرار بود جایی بروند که امکان تماس نبود قبلش به من اطلاع میدادن.مجددا تماس گرفتم و این کارها را بارها و بارها تکرار کردم ولی هیچ خوابی دریافت نکردم.

هر بار که تماس می گرفتم خودم را قانع می کردم که شاید ایران آمده باشد.من و خانوادم شلمچه بودیم و در منطقه ای من و مادرم نشسته بودیم و مشغول گوش کردن سخنرانی بودیم که ناگهان برادرم آمد و گفت : بلند شوید باید بریم.دلم لرزید و زیر لب گفتم: خانه ام  خراب شد.به برادرم گفتم : برای هادی اتفاقی افتاده؟؟ برادرم گفت: نه ، مادرجون حالش زیاد خوب نیست و باید بریم.با برادر آقا هادی هم تماس گرفتم ودر حالی که صدای بسیار گرفته ای داشت بازهم منکر داستان شد.

 

شهادت آقا هادی

مسیر بازگشت از سخت ترین لحظات بود. از شلمچه که به سمت فرودگاه اهواز می امدیم ،مدام و مکرر تلفن پدرم زنگ میخورد و من مدام در دلم میگفتم همه اشتباه می کنند و هادی دوباره به من زنگ میزند.

در فرودگاه با تماس یکی از دوستانم مطمئن شدم که هادی رو برای همیشه از دست دادم ولی چون قبول این ماجرا برایم سخت بود با پدرشوهرم تماس گرفتم و دیگر حجت بر من تمام شد.از پدرشوهرم خواستم ابتدا پیکر آقا هادی را به منزل تهران ببرند و سپس به آمل بیارن.وقتی به نزدیکی آمل رسیدیم تمام وجودم پر از استرس بود که نکند بنری از هادی ببینم و در تمام طول راه خودم را دلداری می دادم که اگر دوهفته هادی را ندیدم حالا با پیکرش وداع میکنم.

چیزی برای وداع ندارم

وقتی آمل آمدیم همه در منزل ما بودند و از همه خواهش میکردم که بخاطر پدر و مادرم گریه نکنند.در همین حین یکی از بستگانم به من گفت: خبر شهادت آقا هادی تو سایت های خبری رفته.من هم سریع به اتاقم رفتم و دیدم که نوشته هادی جعفری شهید شده و پیکرش سوخته و چیزی باقی نمانده است.تحمل این شرایط برایم بسیار سخت بود.تمام دل خوشی من این بود تا با پیکر هادی وداع کنم و دیگر نمی توانستم.۳فرودین ماه آقا هادی شهید شدند و روز بعد بخشی از پیکرشون وارد ایران شد.

چگونگی شهادت شهید جعفری

شب قبل از شهادت آقا هادی و دوستانش بخاطر تولد شون تا دیر وقت بیدار بودند.روز بعد هم عده ای از همکاران برای زیارت به نجف رفتند و آقا هادی در محل کارش ماند تا کار را به اتمام برساند و سپس به منزل و زیارت برود.آن روز رفت و آمد پهبادها بسیار زیاد شده بود و در نهایت هم یک موشک به قرارگاه آن ها پرتاب کردند که شهید یزدانی در لحظه به شهادت رسیدند و کل پیکرشان سوخت و در مورد آقا هادی روایت متفاوت است برخی می گویند ابتدا دست و پای آقا هادی قطع شد و بعد پرت شد و برخی هم می گویند در حالی که مشغول گفتن یا ابوالفضل بود در حالت اغما بود و همه از قرارگاه بیرون رفتند و در نهایت انفجار مهیبی در آن منطقه رخ داد و ساعت ها در آتش سوخت.

IMG_1993 [1600x1200]

مراحل تشخیص هویت

بعد از تشخیص هویت پیکر اول و تشییع آن در ۸ فروردین ماه، مجددا مطلع شدیم که بخشی از پیکر را در ۲ کیلومتری آن منطقه پیدا کرده اند.ابتدا تصمیم برآن بود که پیکر در منطقه وادی السلام دفن شود ولی نهایتا وارد ایران شد.۱۶ فروردین ماه تکه دیگری ازپیکر وارد ایران شد و ۲۲ فروردین هویت پیکر تشخیص داده شد که متعلق به آقا هادی است. من تهران بودم و از این قضیه مطلع شدم ،گفتم خدایا چقدر من را دوست داری که اینطوری امتحانم می کنی و این قضیه را به فال نیک گرفتم چون ۲۳ فروردین تولدم بود و گفتم هادی میخواد به من هدیه بدهد.بنیاد شهید از ما خواست تا مراسم تدفین شبانه انجام شود که با مخالفت خانواده ها مواجه شد و در نهایت با حضور عده ای کثیری از مردم دفن شد.

جلوی تقدیر را نمی توان گرفت

من با رفتن آقا هادی هیچ مشکلی نداشتم.ایشون به کارشون علاقه داشتن و همیشه میگفتن من اولین شهید رئیس آباد هستم.از دست دادن عزیز بسیار دشوار است .من اعتقاد دارم که هرچه خدا بخواهد همان می شود و شاید اگر هادی اینجا کنار من هم بود برایش اتفاقی می افتاد.جلوی تقدیر را نمی توان گرفت، این تقدیر هادی بود و چه زیبا براش نوشته شد.

نماز شب و تحول و ضمانت در زندگی

دو ماهی بود که به شکل مرتب نماز شب می خوانم و با این عمل عبادی زندگی ام بیمه شد.نماز شب سبب شد تا راضی به رضای خدا باشم و در برابر مشکلات صبور باشم و به این نتیجه برسم که هر اتفاقی ولو بد بخاطر خواست و اراده خداست.

تبلیغ ایثار و شهادت

شهدا بسیار مظلوم هستند به ویژه شهدای مدافع  و حالا که ارتباطم با خانواده های شهدا بیشتر شده متوجه شدم از شهدای حرم مظلوم تر، گروه صابرین که توسط پژاک شهید شدند که بسیار ناشناس هستند.شهدای مدافع حرم تا چندسال گذشته بسیار ناشناس و پنهانی بودند .آقا هادی هم همیشه می گفت: شهدای مدافع حرم از مظلوم ترین و ناشناس ترین شهدا هستند.راه تبلیغ را در پیش گرفتم تا ابهامات این حوزه روشن و فرهنگ ایثار و شهادت هم چنان در کشور ما پررنگ و جاذبه باشد.

دیدار با رهبر انقلاب

۸ ماه بعد از شهادت آقا هادی،در ۲۶ آذرماه دیدار خصوصی باتفاق پدرومادرم و پدرومادر آقا هادی با رهبر انقلاب داشتیم.هیچ فکر نمی کردم رهبر را اینقدر از نزدیک ببینم . این دیدار آرامش بخش بود ولی به ایشان گفتم: بابت این دیدار بهای سنگینی را پرداخت کرده ام. رهبرانقلاب  زیر یکی از عکس های آقا هادی برایم امضا کردند و از من التماس دعا خواستند.

IMG_1983 [1600x1200]

شهادت در خارج از مرزها

من همیشه آقا هادی را در کارش تشویق می کردم و هیچ گاه مانعش نمی شدم ،هادی همیشه می گفت: “بدترین جنگ ، جنگی که تو خاک کشور باشه. شاید خیلی ها بگن کاش در دوران امام حسین بودیم و از امام دفاع می کردیم، الان هم همان زمانست با سبک و روشی متفاوت. باز هم امام حسین تنهاست و داعش و حامیانش  یزید زمانه ماست. ما از دل و جان از مرزهای کشورمان دفاع می کنیم تا مانع ورود دشمن شویم. بسیاری در این راه به شهادت رسیدند و ما حتی آن ها نمی شناسیم.اگر جوانان ما جلو  داعش را در عراق و سوریه نگیرند آن گاه حرم امام رضا (ع) جولانگاه آن ها خواهد شد”.

ارتباط با بانوان شهدا

چون محل کار آقا هادی تهران بود، اگر من آنجا زندگی می کردم سطح روابط عمیق تر بود ولی در کل ارتباطم با بانوان شهدا تهران بسیار خوب است ولی متاسفانه مازندران در این حوزه عملکرد ضعیفی دارد.

تعبیر خواب همسر شهید حاجی زاده

همسر شهید حاجی زاده برایم تعریف کرد: یک بار سر مزار همسرم رفتم و گفتم هیچ همسر شهیدی نیست که هم سن و سال باشد و همان شب افسانه(همسر شهید حاجی زاده) خواب می بیند که شهید حاجی زاده به او می گوید : سه هفته دیگر شهیدی وارد آمل می شود و مردم رئیس آباد برای تشییع پیکرش می روند.

بی توجهی مسوولان

متاسفانه در این ۱۱ ماه هیچ مسئولی جهت دلجویی به دیدارم و به منزلمان نیامدند.من با خدایم معامله کردم ولی همه از پدر و مادر شهید دلجویی می کنند و گویی شهید جعفری همسری نداشته است و بی توجهی به من بسیار زیاد بوده است و گاهی احساس می کنم با هادی هیچ نسبتی نداشته ام و این گلایه را به رهبر عزیز هم عرض کردم.

کسی با جانش معامله نمی کند

متاسفانه در مورد همسر شهید و به ویژه شهدای مدافع حرم حرف و حدیث بسیار است.بارها شنیده ام که گفتند فلان شهید بخاطر پول رفته پس همان بهتر که مرده( با نارحتی )این یک تصور اشتباه است آیا در ایران کاری وجود ندارد که آن فرد مجبور باشد برای پول از جانش مایه بگذارد و به میان توپ و تیر برود؟چه کسی حاضر است به خاطر پول ( با هر مبلغی) به آن جا برود؟مبلغی که همه تصور می کنند به شهدای مدافع حرم می دهند کاملا اشتباه است نهایتا روزی ۱۲۰ الی ۱۵۰ تومان مبلغی است که به این بچه ها می دهند و عدم شفاف سازی در این حوزه چنین مشکلاتی را ایجاد می کند.این شهدا با خلوص نیت و به عشق وطنشان به آنجا می روند.

گفتگوی مان  را با بخشی از  وصیت نامه ای که شهید جعفری برای همسرشان نوشتند به پایان می بریم.

ببخش مرا و ازت معذرت می خواهم به خاطر تمام سختی هایی که در زندگی کشیدی.خیلی دوستت دارم.خیلی مواظب خودت باش.دوستت دارم دوستت دارم فاطمه جان.

تاریخ نامه  ۱۸/۱۲/۹۳

 

 

 

 

حرف های خواندنی همسر مدافع حرم

همسر مدافع حرم شهید هادی جعفری از ارادت او به حضرت علی اکبر(ع) می گوید که موجب عرباً عربا شدن بدنش شد موقع شهادت و اضافه می کند: نیمی از پیکرش هشتم فروردین تشییع شد و نصف دیگر بدنش را که چند کیلومتر آن طرف تر از محل انفجار پیدا شده بود، روز ۱۶ فروردین به ایران رساندندو قرار شد روز بیست و سوم تشییع شود؛ روز تولد من، گفتم آقا هادی می خواهد به من هدیه تولد بدهد!

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از بهدخت،شهید هادی جعفری را می گویم، قبل از رفتنش همه را از خودش راضی کرد سفارش هایش را کرد و رفت برای دفاع از حرم اهل بیت (ع). وقتی به او گفتنر: چرا جوان های مستعدمان باید بروند به خارجی ها خدمت کنند و زنان کشورمان را بیوه کنند؟ جواب داد: اگر ما در خارج به خدمت دشمن نمی رسیدیم الان در کشور عزیزمان از خجالتمان در می آمد.   هم راضی بودند که خودشان سختی تنهایی را تحمل کنند ولی خیل کثیری از بانوان کشورشان در آرامش باشند.

۱۱ می شود که «همسر شهید» شده است و الان بیست و چهار ساله است ولی خیلی بیشتر از سنش پخته شده و صبور. می گوید همسرم مرا صبور کرده

خانم رحمانی از خودتان بگویید.

فاطمه رحمانی هستم؛ بیست و سوم فروردین ماه ۱۳۷۰در شهرستان آمل به دنیا آمدم. یک برادر هم دارم. مثل همسرم که فقط یک برادر دارد. در حال حاضر دانشجوی کارشناسی ارشد مهندسی شیمی دانشگاه آزاد آمل هستم.

فصل آشنایی تان با شهید جعفری چطور رقم خورد؟

پدران ما با هم همکار بودند و والدین مان یک سفرحج هم با هم داشتند که موجب آشنایی بیشتر دو خانواده شد. وقتی به خواستگاری من آمدند همان جلسه اول همدیگر را پسندیدیم. موقع خداحافظی آقا هادی به مادرش گفت:«مامان!  من مطمئنم با همین خانم ازدواج می کنم، کاش زودتر می آمدیم اینجا خواستگاری .»!

زمان نامزدی آقا هادی از لحاظ درسی در چه مرحله ای بودند؟

کاردانی را در دانشگاه شیراز و کارشناسی را در دانشگاه کرمان خواندند. ترم آخر کارشناسی به خواستگاری من آمدند. هر دوی ما درس خواندن را  دوست داشتیم، آقا هادی برای دوره کارشناسی ارشد بورسیه استرالیا، مرحله اول قبول شد وجزو سه نفرراه یافته به مرحله دوم بود ولی بخاطرخانواده انصراف داد. موقع شهادت همسرم، هر دوی ما دانشجوی دانشگاه علوم تحقیقات در تهران بودیم. او ارشد مهندسی مواد بود.

موقع ازدواج توقعات مالی نداشتید؟

 – موقع خواستگاری کمی نگران بیکار بودن آقا هادی بودم ولی وقتی به من اطمینان داد که شاغل شدنش قطعی است خیالم راحت شد.

چه زمانی مشکل بیکاری ایشان حل شد؟

بعد از عقد مدتی را در جایی کار کرد ولی می گفت با روحیاتم سازگار نیست تا اینکه برای کار به قرارگاه خاتم در تهران رفت و از کارش خیلی راضی بود و علاقه داشت.
جشن عقدتان کی بود؟
در ۶ آبان ۱۳۸۹ زمانی که آقا هادی دانشجوی ترم آخر بود و من هم به تازگی در دانشگاه قبول شده بودم به عقد آقا هادی در آمدم من نوزده ساله بودم و او بیست و چهارساله و اسفند ماه ۱۳۹۲ عروسی کردیم.

یک سال با هم زندگی کردید؟

بله، یک سال و یک ماه با هم زندگی کردیم و آقا هادی رفت مأموریت و شهید شد.

ملاک ها و معیارهای آقا هادی  برای انتخاب همسر چه بود؟

ایمان و اخلاق برایش مهم بود.اعتقادات،حجاب، تناسب فرهنگی و اعتقادی خانواده ها با همدیگر و صداقت همسر از مواردی بود که در خواستگاری مطرح کردند.

چه توقعاتی از شما داشتند؟

می گفت برای من خیلی مهم است که شما احترام پدر و مادرم را حفظ کنید
خیلی به پدرو مادرش احترام می گذاشت. هروقت که خسته از شهر دیگری که دانشگاهش بود برمی گشت تا پدرومادرش کاری را می گفتند همانجا روی پله کیقش را می گذاشت و می رفت دنبال کاری که خواسته بودند. بعد از ازدواج  پنجشنبه و جمعه ها از تهران می آمدیم آمل به محض رسیدن به سراغ پدر و مادرش می رفت تا اگر کاری دارند انجام دهد اگر هم پدرش منزل نبود به باغ می رفت تا در کارها کمک شان کند.

خرید عروسی هم رفتید؟

خوب ما تازه در تهران خانه خریده بودیم و دستمان تنگ بود، اطرافیان اصرار می کردند که به خرید بروید ولی ما قبول نمی کردیم تا اینکه تسلیم شدیم و رفتیم خرید، یک هفته مانده بود به عروسی و خیلی سریع هم خرید کردیم البته یک خرید مختصر.

مراسم عروسی چطور بود؟

عروسی ما  در تالار برگزار شد و شب خیلی خوبی بود. هردوی ما راضی بودیم. آقا هادی می گفت:« نزدیک عروسی خیلی به ما فشار آمد ولی آن دو شب عروسی خیلی خوش گذشت ای کاش تمام نمی شد».
همیشه می گفت:« همه عروسی یک طرف و شام دونفره یک طرف دیگر. خیلی آن شام دونفره را دوست داشتم. »

بعد از عروسی برای زندگی به تهران آمدید؟

بله دو روز بعد راه افتادیم به سمت تهران و از زمانی که حرکت کردیم تا برسیم، آقا هادی گریه می کرد، به او گفتم: من که من که تک دخترم گریه نمی کنم شما چرا انقدر ناراحتی؟ گفت: « من خیلی به پدر و مادرم مدیون هستم می ترسم نتوانم ذره ای جبران کنم و در خدمت آنها باشم. »

به نظر شما راز خوشبختی تان چه بود؟

زندگی خانوادگی  به گذشت پابرجاست. در زندگی ما بیشتر آقا هادی گذشت داشت، همین هم موجب خوشبختی ما می شد.
البته موقع ازدواج من دنبال مادیات نبودم ولی خداوند خیلی چیزهای مادی را مدتی بعد از عقد به من داد.

از این گذشت زیادی که گفتید همسرتان داشتند نمونه ای در خاطرتان هست؟

بله، قبل از عقد، عمه و پسر عمه من مخالف این وصلت بودند و به پدرم می گفتند که جواب رد بدهید، آقا هادی هم این قضیه را فهمیده بود و مثل من دلخور شده بود ولی زود بخشید و کینه به دل نگرفت. بعد از عقد با همین پسر عمه ام شدند دوستان صمیمی و همسرم خیلی با پسر عمه و عمه من رابطه خوبی برقرار کردند، وقتی که بچه همین پسر عمه ام در بیمارستانی در تهران بستری بود آقا هادی مثل یک برادر کنار پسر عمه من بود و از هیچ کمکی دریغ نمی کرد.

رفتارشان با خانواده شما چطور بود؟

عالی هم با خانواده و هم با فامیل من. بیشتر منزل فامیل من می رفت تا منزل فامیل خودش حتی مسافرت هم با فامیل من بیشتر می رفتیم. الان بعد از شهادتش همه فامیل من از خوش اخلاقی او می گویند.

چند بار با هم به مسافرت رفتید؟

خیلی، همسرم هم خوش سفر بود انصافاً، یک بار که با فامیل به شیراز رفتیم، آنقدر آقا هادی خوش مسافرت بود و شوخی می کرد که سفر را برای همه شیرین کرده بود، یادم هست که دختر عموی من می گفت فکر نمی کردم که همسر مذهبی تو انقدر با نشاط و خوش سفر باشد. قرار بود از این مأموریت که برمی گشت با هم به سفر حج برویم چون در دوران عقد ثبت نام کرده بودیم ولی برنگشت.

فکر می کردید شهید بشوند؟

سعی می کرد مرا آماده کند. بعد از اینکه به قرارگاه خاتم الانبیا رفت و با شهدای مدافع حرم بیشتر آشنا شد، می گفت:
«
رئیس آباد شهید ندارد، مطمئنم من می شوم اولین شهید رئیس آباد
یک روز وقتی داشتیم وارد دانشگاه علوم تحقیقات می شدیم چشم ما افتاد به عکس سه شهیدی که سر در دانشگاه زده بودند. نگاه عمیقی کرد و به من گفتفاطمه جان! اینجا را نگاه کن، به زودی عکس من هم می آید همین جا

مسئولیت همسرتان در جبهه عراق چه بود؟

ابزار آلات جنگ را در کارگاه آماده می کردند اولین بار شهریور ۹۳ رفت عراق، در آنجا کسانی مثل همسر مرا به نام مهندسان فاروق می شناختند. یادم هست که می گفت با یکی از دوستانش بمبی را ساخته بودند که ۲۷ داعشی را نابود کرده بود. یک بار هم تا مرز شهادت رفتند ولی خدا نخواست و شش ماه دیگر هم آقا هادی را به من امانت داد.

چقدر روی رشد اخلاق و معنویت همسرتان تأثیر داشتید؟

خودش که می گفت خیلی، من سعی می کردم آن طور که او قبول می کند و به جا تذکر بدهم که مؤثر باشد یک وقتایی می گفت:
«
فاطمه! من دارم مثل تو می شوم و تو مثل من.» به من وابسته بود و خیلی مرا دوست داشت.

مسئولیت پذیر بودند؟

بله خیلی، تقریباً می توانم بگویم زمانی که در منزل بود کارهای خانه را آقا هادی انجام می داد و به جای اینکه کمک من باشد من به او کمک می کردم، هم آشپزی هم نظافت، همه کارها را خیلی خوب انجام می داد. اگر آقا هادی نبود من نمی توانستم کاری کنم، کمکم می داد تا من درس بخوانم و پیشرفت کنم.

و آخرین ملاقات؟

دوشنبه هجدهم اسفند ساعت یازده صبح آقا هادی به من زنگ زد و گفت:
«
فاطمه جان! وسایل ها را جمع کن و برو آمل، من دارم می روم مأموریت. » این را که گفت من دلم خالی شد یک حسی داشتم و از طرفی ناراحت شدم از اینکه عید می شود و هادی نیست. بامداد نوزدهم بهمن ۱۳۹۳به عراق رفت.

خبر شهادت را چطور به شما رساندند؟

من رفته بودم راهیان نور، شلمچه که خبر را به آرامی و تلفنی به من گفتند. در راه رسیدن به آمل مدام خودم را اینطور آرام می کردم که الحمدلله شهید شده و نمرده، پس هر وقت که بخواهم هست.

نحوه شهادت شان …؟

در تکریت عراق شب قبل از شهادت با دوستان شان فقط گفته بود و خندیده بود و خیلی خوش بودند. در روز تولدش، سوم – فروردین۹۴ داشتند کارگاه را خالی می کردند چون آنجا توسط تکفیری ها شناسایی شده بود ، ساعت۲:۳۰الی۳بعدازظهربود که پهبادآمریکایی به کارگاه شان موشک می زند درحالی که همسرم وعلی آقا یزدانی داخل کارگاه  بودند و چون شدت آتش سوزی زیاد بود همکاران شان فکر نمی کردند چیزی از پیکرشان مانده باشد ولی قسمت هایی از بدن مانده بود که با آزمایش مشخص شد.

چون آقا هادی پیکرش قطعه قطعه شده بود نیمی از پیکرش روز شنبه هشتم فروردین تشییع شد و دوباره نصف دیگر بدنش را که چند کیلومتر آن طرف تر از محل انفجار پیدا شده بود روز ۱۶ فروردین به ایران رساندند. وقتی قرار شد بیست و سوم تشییع شود گفتم آقا هادی می خواهد به من هدیه تولد بدهد!
پیکرش در زادگاهش رئیس آباد به خاک سپرده شد.

از سفارش هایش برای بعد از شهادتش بگویید.

صحبت و سفارش زیاد می کرد. فیلم های شهدای مدافع را دانلود می کرد و به من و فامیل نشان می داد. خاطرم هست که وقتی فیلم شهید باغبانی را به من نشان داد رو کرد به من و گفت:
«
نگاه کن فاطمه! می خواهم بعد از شهادتم، شما هم مثل همسر این شهید صبور باشی

الان چه احساسی دارید؟

حس می کنم هست و  دلم به همین ها خوش است که تا حالا توانستم تحمل کنم. همیشه کنارم هست اگر نبود نمی توانستم دوام بیاورم. هرچی هم از او بخواهم برایم انجام می دهد.

چگونه ارتباط تان را با همسر شهیدتان حفظ کرده اید؟
به او نامه می نویسم.این قسمتی ازیکی از دلنوشته هایم است
شهادت هدیه ی زیبای خداوند است بربنده ی نیکوکا

گفت‌وگو با همسر شهید رضا حاجی زاده

«خان‌طومان» زورش از «مریم» بیشتر بود/شهید مدافع حرم: به هیچ­ وجه برای شهادت نمی­‌روم!

قابل توجه کسانی که می­‌گویند ما برای پول می­‌رویم، ما تکلیف داریم که برویم. من زندگی­‌ام را دوست دارم و اصلاً برای شهادت نمی­‌روم، به هیچ­ وجه برای شهادت نمی­‌روم! اما این یک تکلیف است.

 و جنگ جدا کرد آنها را از هم، خان طومان زورش از مریم بیشتر بود و رضا را برای خود نگه داشت اما این دختر دهه هفتادی که حالا با دو بچه هنوز چشم انتظار برگشت پیکر همسرش است می‌گوید: رضا گفت: «شاید دیگر صورت من را نبینی ولی همه جا کنارت حضور دارم و من بودنش را با احساس امنیتی که در خانه دارم حس می‌کنم.»

آنها هر دو عاشق بودند و مریم به احترام همین عشق، خود ساک رضا را بست و حالا که او حضور فیزیکی ندارد با اقتدار و افتخار از مرد زندگی‌اش صحبت می‌کند.

قلب شکسته این بانو حتی ذره‌ای عجز را در صورتش ننشانده و فقط منتظر است پیکر رضا از خان طومان سوریه برگردد تا تسکینی باشد بر بیش از سه ما دوری آن ها از هم.

آنچه در ادامه خواهید خواند شروع و پایان زندگی دنیایی این دو تن به روایت همسر شهید رضا حاجی زاده است که این گونه روایت می‌شود.

 

*با اینکه قصد نداشتم اما ۱۶ سالگی ازدواج کردم

مریم شکری هستم متولد ۷ آبان ۱۳۷۱ و همسر شهید مدافع حرم رضا حاجی زاده. من در آمل به دنیا آمدم و در این شهر بزرگ شدم و درس خواندم. نوجوان که بودم تصمیم داشتم تحصیلاتم را ادامه بدهم چون درسم هم خوب بود. اما گویا خیلی سرنوشت به تصمیمات ما کاری ندارد و ۱۶ سالم که بود آقا رضا آمد خواستگاری و با هم ازدواج کردیم. من عاشق امام رضا(ع) هستم و رضای من را هم ایشان به من دادند. ۸ سال هم با او زندگی کردم.

همسر شهید حاجی زاده و فرزندش

 

*گفت ممکن است یک روز برود و دیگر بر نگردد

روزی که آمد خواستگاری چهار ساعت صحبت کردیم. به من در مورد کارش گفت و اینکه در گردان تکاوری است و مأموریت زیاد می‌رود. البته تأکید کرد که مأموریت‌هایش داخل ایران است و خارج از کشور نمی‌روند. از شهادت حرفی نزد اما گفت ممکن است یک روز برود و دیگر بر نگردد. گفتم: باشه مشکلی ندارم، نمی­‌دانم چرا ولی هر چه می‌گفت، قبول می‌کردم.

در مورد درسم پرسید و اینکه دوست دارم چه رشته ای را ادامه بدهم؟ خودش حقوق می‌خواند گرایش علوم ثبتی. گفتم: می‌خواهم علوم سیاسی بخوانم. پرسید: جناحی که عمل نمی­‌کنی؟ گفتم: یعنی چه؟ گفت: یعنی به سمت یک گروه خاصی بروی، گفتم: نه اصلا. ادامه داد که دوست دارم همسرم ولایی و رهبری باشد. از این حرفش خیلی به من برخورد، فکر می‌کردم این که خیلی بدیهی است و نیازی به گفتن نداشت.

قبل از اینکه رضا به خواستگاری‌ام بیاید عضو انجمن اسلامی بودم و دیداری با آقا داشتیم، در آن دیدار نامه‌ای هم به ایشان دادم و درخواست یک هدیه و یک نصیحت کردم. وقتی رضا این حرف را زد سریع رفتم آن نامه را آوردم و نشانش دادم.

نکته دیگری که خیلی تأکید داشت احترام به پدر و مادر بود. آیه قرآن مثال می­‌زد و می‌گفت خدا در قرآن گفته اگر بعد از من سجده بر کسی واجب باشد آن هم به پدر و مادر است. به خودم گفتم کسی که پدر و مادرش را اینقدر محترم بدارد قطعاً به زنش هم احترام می­‌گذارد و برای او ارزش قائل است. اصلاً همدیگر را نگاه نکردیم، فقط من یک لحظه صورت او را نگاه کردم که ابروهای پر و مشکی­‌اش نظرم را جلب کرد. وقتی رفتند مامانم پرسید خوب نگاهش کردی؟ گفتم: نه، فقط ابروهایش را دیدم. (خنده)

آن جلسه ما چهار ساعت صحبت کردیم که آخرش پرسید، نظر شما چیست؟ گفتم: من قصد ازدواج نداشتم اما ملاک­‌هایی که مدنظر من است را شما دارید، گفت: میشه نظرتان را بدهید؟ می‌خواهم از این خانه که بیرون رفتم خیالم راحت باشد. گفتم ۵۰ درصد قضیه من حل است. این را که گفتم کتابی را به عنوان هدیه به من داد.

 

*فیلمبردار آمد داخل از من پرسید چه آرزویی داری؟

مراسم عروسی ما به خواست خودمان نیمه شعبان در مسجد برگزار شد و من حجاب کامل داشتم. جالب است برایتان بگویم وقتی فیلمبردار آمد داخل از من پرسید چه آرزویی داری؟ می­‌دانستم رضا دوست دارد شهید شود چون بارها گفته بود، من هم در جواب فیلمبردار گفتم: انشاءالله عاقبت ما ختم به شهادت شود. من رضا را خیلی دوست داشتم، فکر می کنم عشق ما خیلی خاص بود. بعد از رضا پرسید شما چه آرزویی دارید؟ گفت همین که خانم گفت.

 

*می دانست طاقت دوری اش را ندارم

شهید حاجی زاده بی­‌نهایت صبور بود. وقتی بحثمان می‌شد من نمی توانستم خودم را کنترل کنم، یکسره غر می زدم و با عصبانیت می‌گفتم تو مقصری، تو باعث این اتفاق شدی. او اصلا حرفی نمی زد وقتی هم می‌دید من آرام نمی شوم می­‌رفت سمت در چون می دانست طاقت دوری اش را ندارم.

آنقدر به همسرم وابسته بودم که واقعا دوست نداشتم لحظه ای از من دور باشد. حتی جلوی مسجد رفتنش را می‌­گرفتم. او هم نقطه ضعفم را می­‌دانست و از من دور می­‌شد تا آرام شوم. روی پله جلوی در می­‌نشست و می­‌گفت هر وقت آرام شدی بگو من بیام داخل. اصلا داد زدن بلد نبود.

شهید حاجی زاده در کنار فرزندانش

 

*از عشق زیادی که به او داشتم راضی شدم برود سوریه

از عشق زیادی که به او داشتم راضی شدم برود سوریه چون نمی توانستم ناراحتی‌اش را ببینم. خیلی خیلی به رضا وابسته بودم. شب قبل از اینکه برود از مسجد آمد و نشست، برایش چای آوردم که متوجه شدم چشمش پر از اشک است. گفت: خانم دیدی دوستان من یکی یکی دارند می­‌روند و من از آنها جا ماندم. (خبر شهادت دوستانش را شنیده بود) گفتم: رضا تو یک بار رفتی، تکلیفت را انجام دادی. حالش را که دیدم خیلی دلم سوخت، گفتم: من جلویت را نمی­‌گیرم برو. ۵ دقیقه نشد گوشی­ش زنگ خورد، جواب داد بعد سریع خوشحال شد، گفت: خانم من دارم می­‌روم. گفتم: رضا! کجا؟! همین الان؟! (ساعت ۱۰:۳۰ شب بود.) پرسیدم: بچه­‌ها را چه کار کنم؟ انگار یکی به بچه­‌ها گفته بود بابا می­‌خواهد برود دیگر نمی­‌آید، دو تایی دنبال او راه افتادند و بابا بابا می­‌کردند.

چون وقت کم بود سریع وسایلش را برداشت. لباسش پاره بود،‌ سریع خودم برایش دوختم. گفتم: آقا رضا همه وسایلت را بردار یادت نرود. ساکش را با هم بستیم، فقط نگاهش می­‌کردم. گفتم: یک کفی طبی دارم می­‌گذاری در پوتینت؟ می خواستم پایش کمتر اذیت شود. قبول کرد. چندبار بچه­‌ها را بوسید.

تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که از لحظه رفتنش فیلم گرفتم. الان تمام دلخوشی‌ام همین فیلم و عکس‌هاست. در فیلمش می‌گوید: قابل توجه کسانی که می­‌گویند ما برای پول می­‌رویم، ما تکلیف داریم که برویم. من زندگی­‌ام را دوست دارم و اصلاً برای شهادت نمی­‌روم، به هیچ­ وجه برای شهادت نمی­‌روم! اما این یک تکلیف است.

 

*دوست داشتم فقط برای من باشد

خیلی بهش حساس بودم. دوست داشتم فقط برای من باشد. آخرین دفعه هم بهش گفتم: می­‌خواهی بروی اجازه می­‌دهم ولی باید یک قول بدی. پرسید: چه قولی؟ گفتم: عروس اول و آخرت من باشم. خندید گفت: باشه.

*خانم دنبال کارهای کوچک نباش

من در حوزه طلبگی می‌خواندم اما سال آخر را به خاطر وجود بچه‌ها مجبور شدم ادامه ندهم. بچه­‌های حوزه و استادمان مهد کودکی تشکیل دادند و به من زنگ زدند و گفتند: شما می­‌آیید کار فرهنگی آنجا را انجام بدهید؟ آخرین باری که رضا زنگ زد گفتم: من می­‌خواهم بروم مهد حوزه کار کنم، راضی هستی؟ گفت: خانم دنبال کارهای کوچک نباش.

کلا کارهای کوچک و شغل‌هایی که مرد در محیط بود را دوست نداشت. می­‌گفت اگر جایی که فقط خانم‌ها هستند پیدا کردی برو، من هم قبول کردم. آخر صحبت‌مان گفت: شاید یکی دو روز زنگ نزنم. به همین منوال یکی دو روزش شد سه روز. در گروه تلگرامی عضو بودم که تعداد دیگری از خانم‌ها که شوهرانشان در سوریه بودند هم حضور داشتند. از آنها پرسیدم که آیا شما خبری از همسرانتان دارید؟ اول طفره می­‌رفتند تا اینکه یکی را قسم دادم اگر خبری هست به من اطلاع داد، او هم ماجرا را گفت.

 

*مقابل خدا سجده کردم و گفتم: دست آقا رضا درد نکنه

معمولا وقتی مأموریت می‌رفت خانه خودمان نمی‌ماندم اما این بار آخر نرفتم منزل پدرم. انگار در خانه‌مان احساس امنیت بیشتری می­‌کردم. حتی یک روز مقابل خدا سجده کردم و گفتم: دست آقا رضا درد نکنه چقدر در خانه خودم راحت هستم.

*حق مأموریتش اندازه یکماه نشاء کاری بود

آقا رضا همیشه می­‌گفت من دوست دارم یک شغل دوم پیدا کنم که اگر روزی سپاه به من حقوق نداد به خاطر پول بیرون نیایم، یعنی اینقدر عاشق کارش بود.

یکبار اندازه مبلغی را که به عنوان حق مأموریت داده بودند گفت کلش به قدری بود که ما همان پول را با یکماه نشا کاری در می‌آوردیم. نمی فهمم چرا بعضی ها می‌گویند مدافعان حرم برای پول می روند.

*رضا شهید نشدی؟

من تا حدودی از خطرات آنجا با خبر بودم اما رضا اصلا در مورد کارش در خانه صحبت نمی­‌کرد. تا اینکه دفعه قبل از آخرین بار رفت سوریه دستش تیر می‌خورد مجروح می‌شود. ماجرای مجروحیتش را این گونه تعریف می‌کرد: «شهید روح الله (از دوستان نزدیکش) وقتی متوجه شد دستم تیر خورده پرسید: رضا شهید نشدی؟ گفتم: نه حالم خوبه می‌روم دوباره در جایم مستقر می­‌شوم. روح الله دو متر از من فاصله گرفت که او را زدند و تیر به قلبش اصابت کرد. من زار زار گریه می­‌کردم ولی نمی­‌توانستم بروم پیش او. بعد از ۵ دقیقه رفتم بالای سرش که دیدم شهید شده. فقط تلاش کردم سریع آمبولانس بیاید و پیکرش را ببرند عقب.»

*در وضعیت بدی بودیم اما هیچ کسی توضیح نمی­‌داد

وقتی خبر شهادتش را از طریق تلگرام شنیدم واقعا از مسئولین دلخور شدم. در وضعیت بدی بودیم اما هیچ کسی توضیح نمی­‌داد چه شده. یکی می­‌گفت اسیر است، یکی می­‌گفت مجروح شده، یکی می­‌گفت سالم است و هنوز دارد می­‌جنگد.

تا اینکه فرمانده آقا رضا مصطفی مهدی­‌تبار بعد از دو سه روز که از این موضوع می‌گذرد به خانمش زنگ می‌زند و همسرش از او می پرسد: از آقا رضا چه خبر؟ او هم می‌گوید: پر پر شد. وقتی از زبان ایشان شنیدم حرفش را باور کردم چون برایم حجت بود. تازه بعد از دو سه روز آقایان (بنیاد شهید و مسئول خبررسانی) دلشان سوخت! و آمدند خبر دادند.

 

*گفت شاید دیگر صورت من را نبینی

موقع رفتن بهش گفتم آقا رضا اگر تو شهید بشی من چطور ببینمت؟ گفت شاید دیگر صورت من را نبینی ولی همه جا کنارت حضور دارم. می‌­گویند شاید تا نیمه شعبان پیکرشان بیاید و اگر نیاید دیگر بر نخواهد گشت. ولی من منتظر هستم و دوست دارم او را ببینم.

*یک میلیارد جای شوهر را برای دخترم و پدر را برای بچه‌هایش می‌گیرد؟

مادر همسر شهید حاجی زاده: مادر قبل از اینکه خبر شهادتش را بشنویم فاطمه حلماء (دختر شهید) در خانه راه می­‌رفت می­‌گفت بابا رضا شهید شده. دلم می­‌ریخت می­‌گفتم این بچه چه می­‌گوید؟! بعد از چند روز که آقا رضا زنگ نزد به قول ما شمالی­ها گوش­هایم دراز شد که چطور بچه متوجه شده بود؟!

*ما لیاقت نداشتیم بیشتر از این کنارش باشیم

مادر همسر شهید حاجی زاده: وقتی رضا رفت به سوریه عده ای به من می‌گفتند چقدر به شما پول دادند؟ من هم می­‌گفتم: این چه حرفیه؟ بچه‌‌های ما به خاطر اسلام رفتند، به خاطر ناموس و خانم حضرت زینب(س) رفتند. آیا یک میلیارد هم بدهند جای شوهر را برای دخترم و پدر را برای بچه‌هایش می‌گیرد؟ آنها به خاطر امنیت من و تو رفتند آن وقت شما این حرفها را نزنید.

*ما لیاقت نداشتیم بیشتر از این کنارش باشیم

مادر همسر شهید حاجی زاده: شهادت آقا رضا خیلی برایمان سخت است. او دامادی بود که نه اخم می­‌کرد و نه در عصبانیت‌ها صدایش را بلند می­‌کرد، نمازش به موقع بود. در کل می توانم بگویم جوانی بود که ما لیاقت نداشتیم بیشتر از این کنارش باشیم. همیشه به او می­‌گفتم عزیزالله از بس جوان خوبی بود. رضا واقعا آدم دیگری بود.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

فهرست