اسماعیل حیدری
اطلاعات پرونده

نام : اسماعیل

نام خانوادگی : حیدری

نام پدر :

عضویت : سپاه

تاریخ شهادت : ۱۳۹۲

محل شهادت : سوریه

علت شهادت : درگیری با داعش

وصیت نامه شهید

فرازی از وصیت نامه شهید مدافع حرم حاج اسماعیل حیدری…

“من از خداوند شهادت را زمانی که در مقابل اسرائیل یعنی در مقابل دشمن حقیقی ما، می جنگیم، می خواهم، ان شا الله”
خاطرات شهید

خاطرات

مادر شهید مدافع حرم می‌گوید: آخرین باری که خواست برود، چون از او قول گرفته بودم من را با خودش ببرد، برای خداحافظی نیامد. روز عید فطر از سوریه زنگ زد، گفت: مادرجان نماز و روزه‌هایت قبول باشد. گفتم: ممنونم ولی می‌خواهم تو برگردی و پیش ما باشی. گفت: اگر شنبه این هفته نیامدم، شنبه هفته دیگر حتما می‌آیم. اما شنبه هفته‌ی دیگر پیکرش آمد و در شهر تشییع شد.

مادر شهید میگوید: اسماعیل فرزند سومم است. او با ابراهیم دو قلو بودند. اسماعیل و ابراهیم زمان طاغوت که درس میخواندند، عکسهای شاه و فرحی که ابتدای کتابشان بود را دستکاری و بزک کردند. یکی از سپاه دانشیها مستاجر ما بود، به من گفت بچههای تو این کار را کردهاند و من توجهای نکردم و خودش آن عکسها را از ابتدای کتاب جدا کرد.

اجرای سرود در محضر امام خمینی(ره)

اسماعیل از همان روزهای کودکی علاقهی خاصی به نماز و دین و شور کارهای اجتماعی داشت. به همراه دوستانش کتابخانه داشتند و موذن مسجد محل بود. اسماعیل و ابراهیم هر دو در گروه سرود مدرسه عضو بودند. چند بار این دو را برای اجرای سرود به ساری بردند و یک بار نیز خدمت امام خمینی(ره) بردند تا سرود اجرا کنند.

نمایش جنگ با صدام

اسماعیل پسرعمویی داشت که چهرهاش شبیه صدام بود. زیاد با او شوخی میکرد. وقتی کودک بود و جنگ شروع شده بود. اسماعیل به من میگفت مادر برای من ریش درست کن و چفیه بنداز تا بروم با پسرعمویم نمایش بازی کنیم.

مادر و خواهر شهید

اعزام به جبهه

ابراهیم و اسماعیل در مدرسه درس میخواندند که پدرشان به جبهه رفت. آنها هم گفتند ما میخواهیم برویم بجنگیم. گفتم هر وقت سیکلتان را گرفتید اجازه میدهم بروید. وقتی مدرکشان را گرفتند، آمدند پیش من و گفتند حالا اجازه بده به جبهه برویم.

ابتدا اسماعیل را بدرقه کردیم و پس از آن ابراهیم رفت. اسماعیل پس از سه ماه برگشت و دوباره به جبهه رفت اما تا شش ماه از ابراهیم هیچ خبری نداشتیم. وقتی برگشت او را نشناختم.

اسماعیل خیلی به جبهه میرفت، یک روز به او گفت مادرجان تو چرا اینقدر میروی؟ من طاقت دوریت را ندارم.

هشت روزی بود که اسماعیل از جبهه آمده بود، یک روز دیدم دمپایی به پا دارد و به بیرون از منزل میرود. گفتم اسماعیل جان چرا دمپایی به پا داری؟ گفت: میروم رزمندهها را بدرقه کنم و برمیگردم. اما غافل از اینکه با این کارش میخواست من مانع رفتنش نروم. وقتی به محمودآباد رسید، زنگ زد و گفت: مادرجان من دارم به جبهه میروم.

مجروحیت در عملیاتهای کربلای ۴ و ۵

اسماعیل از نیروهای توپخانه بود. قبل از عملیات کربلای ۴ خبرنگاری از او میپرسد شما از لولهی سرخ شدهی این خمپارهاندازها نمیترسید؟ گفت: من تنها از خدا میترسم. و این فیلم چندین بار نمایش داده شده است.

او در عملیات کربلای ۴ مجروح شد او را به بیمارستان و سپس به خانه آوردند. زمزمهِی شروع عملیات کربلای ۵ (به فاصلهی دو هفته بعد از عملیات کربلای ۴ انجام شد) که به گوش اسماعیل رسید، با بدن مجروح به جبهه رفت. در کربلای ۵ تعدادی از دوستان اسماعیل شهید و مجروح شدند. تا مدتی پس از آغاز عملیات خبری از او نداشتیم تا اینکه با خبر شدیم اسماعیل دوباره مجروح شده است.

وصیت شهید برای اسماعیل

اسماعیل رفیقی به نام سیدمحمود داشت. این سید وصیت کرده بود که اگر من شهید شدم، اسماعیل غذای مجلس ختمم را بپزد. سیدمحمود در عملیات کربلای ۵ به شهادت رسید و وصیت نوشته و جسدش در یک روز به آمل برگشت و حاج اسماعیل با بدن مجروحش به وصیت آن شهید عمل کرد.

چهار پنج روز بعد از اینکه تیر بخیه پای حاج اسماعیل خوب شد او دوباره ساکش را برداشت و به جبهه رفت.

مجروحیت در سمنان

پس از جنگ پاسدار سپاه آمل، رشت و ساری بود و بعد از آن به تهران منتقل شد و در تهران و سایر شهرها مشغول آموزش نیروها بود. چند وقت قبل از اینکه به سوریه برود، اسماعیل در یک دورهی آموزشی در سمنان تیری به کنار قلبش اصابت کرد و مجروح شد. ما تا چند روز از این ماجرا خبر نداشتیم.

بار آخر بدون خداحافظی رفت

او ۱۷ ماه در سوریه بود و میگفت من در آنجا مشغول آموزش نیروها هستم. دو ماه مانده به رمضان به آمل آمد، گفتم مادرجان من مریضم و تحمل دوری تو را ندارم. قسمش دادم که این بار من را هم با خودش ببرد.

آخرین باری که خواست برود، چون از او قول گرفته بودم که من را با خودش ببرد، برای خداحافظی نیامد. روز عید فطر از سوریه زنگ زد، گفت: مادرجان نماز و روزههایت قبول باشد. گفتم: ممنونم ولی میخواهم تو برگردی و پیش ما باشی. گفت: اگر شنبه این هفته نیامدم، شنبه هفته دیگر حتما میآیم. اما شنبه هفتهی دیگر پیکرش آمد و در شهر تشییع شد.

دیدار خانوادههای شهدای مدافع حرم با رهبر معظم انقلاب

هنوز یک سالی از شهادت حاج اسماعیل نگذشته بود که با جمعی از خانوادههای شهدای مدافع حرم به دیدار حضرت آقا رفتیم. عکس هر شهید مدافع حرم را به آقا میدادند و خانوادهی آن را صدا میزدند و چند دقیقهای با آقا صحبت میکردند. آن روز من، ابراهیم، خواهرش و زن و فرزندان حاج اسماعیل به دیدار حضرت آقا رفتیم. مقام معظم رهبری عکس را که دید نگاهی به ابراهیم انداخت و گفت شما دو قلو بودید، ابراهیم گفت: بلی. ابراهیم از حضرت آقا خواست که دستور بدهند تا او را هم به سوریه ببرند اما آقا فرمودند: فعلا مصلحت نیست.

مقام معظم رهبری همچینن گفت: خوشا به حال شما و افتخار کنید که چنین فرزندی را تربیت کردهاید. این شهید در آن دنیا شفیع شما و ما خواهد بود.

اصرار حاج اسماعیل برای حضور در مراسم دعای کمیل

این دو از همان کودکی با هم بودند. جنگ که شروع شد، ابتدا اسماعیل و سپس ابراهیم به جبهه رفت. اسماعیل بارها در عملیاتهای مختلف مجروح شد. یک بار که از ناحیه پا تیر خورده بود و او را به آمل آورده بودند من تازه زایمان کرده بودم. وقتی به خانه آمدم، گفتند اسماعیل در بیمارستان ۱۷ شهریور بستری است.

شب جمعهای بود، اسماعیل حالش خوب نبود، درد میکشید اما اصرار داشت که به مراسم دعای کمیل برود. هرقدر اصرار کردیم که از تصمیمش منصرف بشود، فایده نداشت. عصایش را برداشت و با حال نزارش به مراسم دعا رفت.

کمک به کشور دوست

پس از جنگ، چند سالی در سپاه رشت و ساری بود. سپس به تهران منتقل شد و همین اواخر با سپاه قدس به سوریه رفت.

قبل از اینکه به سوریه برود، به آمل آمد و با خانواده خداحافظی کرد. گله کردم که داداش جان چرا میروی برای دیگران بجنگی. گفت: خواهرم، در جنگ هشت ساله عراق علیه ما، سوریه و حافظ اسد به ما کمک زیادی کردند. اکنون نیز من به عنوان مربی آموزشی به آنجا میروم و خودم با شما و پدر و مادر در تماس خواهم بود.

خبر شهادت

مردم کوچه و بازار میگفتند حاج اسماعیل در سوریه شهید شده است. هیچ کدام از اعضای خانواده خبر موثقی نداشتیم. شمارهی تماسی هم از او نداشتیم. یک روز در خانهی خودم بودم که پدر زنگ زد بیا خانه کارت دارم.

به در خانهی پدر که رسیدم و پارچه مشکی را دیدم، متوجه شدم خبر واقعیت داشته و اسماعیل به آرزویش رسیده است. همیشه میگفت: من نباید به مرگ عادی بمیرم. و انصافا او که روزهای سختی را پشت سر گذاشته بود نباید به مرگ عادی از دنیا میرفت و شهادت حقش بود.

این بار خواهر و مادر هر دو با هم اشک میریزند. پدر با آن چهرهی مهربان، دلش برای اسماعیل تنگ میشود اما سختترین کار برای پدر این است که اشک بریزد و او باید خودش را قرص و محکم نشان بدهد.

پدر حاج اسماعیل عکسهای خانهاش را به من نشان میدهد. میگوید: این آخرین شب یلدایی بود که حاج اسماعیل در جمع ما بود.

ابراهیم، قُلِ حاج اسماعیل

حین صحبتهای خواهر شهید، ابراهیم نیز به جمع ما پیوست. شبیه اسماعیل بود. از ابراهیم میپرسم: برایتان سخت نیست که قُلتان رفته است و شما ماندهاید؟ میگوید: چه کنم؟! من و اسماعیل از کودکی علاوه بر برادر بودن، دوست و رفیق صمیمی بودیم. از رازهای همدیگر خبر داشتیم. برای هرکداممان مشکلی پیش میآمد، جهت رفع آن مشکل تلاش میکردیم.

در مدرسه اگر من کتک میخوردم، اسماعیل گریه میکرد و اگر او کتک میخورد، من گریه میکردم.

اسماعیلی و ابراهیمی

سال اولی که به مدرسه رفتیم، معلم اسم و فامیل ما را پرسید. ما اسم خودمان را بلد بودیم اما نمیدانستیم فامیلمان چیست. گفتم من ابراهیم اسماعیلی هستم و برادرم اسماعیل ابراهیمی است! معلم هم اسم ما را نوشت.

روزی مادرمان به مدرسه آمد. به دفتر مدرسه رفت و گفت اسماعیل و ابراهیم حیدری دانشآموزان کلاس اول این مدرسه هستند، آمدهام سراغ درسشان را بگیرم. مدیر مدرسه گفت: ما دانش آموزانی به این اسم نداریم. مادرم گفت: مگر میشود؟. مدیر مادرم را به کلاس ما آورد و گفت کدومها فرزندتان هستند؟ مادرم ما را نشان داد. معلم گفت: اینها که فامیلشان اسماعیلی و ابراهیمی است! مادرم گفت: چه جور این دو برادر باشند و فامیلشان یکی نباشد؟ معلم ما در تمام این مدت متوجه اشتباهش نشده بود.

نمرهی تو برای من

سال چهارم ابتدایی من در درس املا شدم و اسماعیل در درس ریاضی تجدید شد. من ریاضیم خوب بود و اسماعیل املایش. مانده بودیم چه کنیم. آخر سر من رفتم ریاضی امتحان دادم و اسماعیل املا.

اجرای سرود در جماران

همان سالها من و اسماعیل عضو گروه سرود مدرسه بودیم. گروه سرود خیلی خوبی داشتیم. چند بار به ساری رفتیم و سرودمان را اجرا کردیم.

قرار شد ما را به جماران ببرند و برای امام سرود بخوانیم. سر از پا نمیشناختیم. شوق زیادی داشتیم. ما را از کوچههای جماران گذراندند و به حسینیه رسیدیم. حسینیه خیلی شلوغ بود. من و اسماعیل بچه بودیم و قد و هیکلی نداشتیم. نزدیک بود زیر دست و پای دیگران له شویم. امام که آمد انگاری نوری وارد حسینیه شده بود.

صدای خوش حاج اسماعیل

جنگ، بین من و حاج اسماعیل جدایی انداخت. هر کداممان به منطقهای رفتیم و کمتر همدیگر را میدیدیم. مهم این بود که به وظیفه و تکلیفمان عمل کنیم. پس از جنگ چند سالی در سپاه استان بود و سپس به تهران و از آنجا به سوریه رفت.

اسماعیل صدای خیلی خوبی داشت و مداح بود. دههی اول محرم هرجا بود خودش را به آمل میرساند. این سالها نیز که او در سوریه بود و نگرانش بودیم، دههی اول محرم به آمل میآمد. شبها در چند هیئت روضه میخواند و آخرشب به تکیهی محلهی خودمان میآمد. او بابت ذکر مصائب اهل بیت(ع) هیچ وقتی پولی نگرفت و اجرش را با شهادت از حضرت زینب(س) دریافت کرد.

شهادت با هادی باغبانی

هادی باغبانی برای تهیه مستند به سوریه رفته بود. در دمشق او را به حاج اسماعیل معرفی کردند. در آن چند روزی که هادی آنجا بود، این دو همیشه با هم بودند. هادی با کمک و راهنمایی حاج اسماعیل مستند میساخت. روزی هر دویشان در کمینی گرفتار شدند. هادی در دم شهید شد و به پشت حاجی نیز تیری اصابت کرد و مجروح شد. با پیشروی نیروهای داعشی، آنهابر تن بیرمق حاجی رسیدند و تیر خلاص زدند.

مظلومانه تشییع شد

روزی که پیکرش را به امامزاده عبدالله آمل آوردند، مسئولان گفتند: از مسجد امام رضا(ع) و بی هیچ سر و صدایی او را تشییع میکنیم و کسی نباید بفهمد که او در سوریه به شهادت رسیده است.

عکسهایی نیز از او با لباس سرداری از تهران آورده بودند. وقتی عکسها را دیدم فهمیدم که حاجی سردار بوده است و او هیچ وقت به من که برادرش بودم نگفت. آن عکسهایی را هم که خودشان آورده بودند، اجازه ندادند در دست بگیریم. پیکر حاج اسماعیل با مظلومیت تشییع شد.

پسال قبل که به تهران رفته بودیم. در برنامهای سردار جعفری را دیدم. از او گله کردم که سردار برادر ما شهید مدافع حرم است اما او مظلوم مظلوم است. به ما میگویند نگویید که در سوریه شهید شده است.

خانوادهاش خانه به دوش است

پی ماجرای صبح در حاشیه همایش یاد یاران را میگیرم. میپرسم مادرجان از چه شاکی بودی؟ میگوید: همسر و فرزندهای پسرم اکنون در تهران اجاره نشین هستند. منتظرند کار ساخت خانهشان در آمل تمام شود و به اینجا بیایند. همهی کارهایش شده است اما شهرداری دستور پایان کار را نمیدهد. سال قبل رفتیم شهرداری، گفتند باید چهار میلیون و پانصد هزار تومان باید پرداخت کنید. نداشتیم. ما را به چند جا حواله دادند. آخر سر قول دادند که درست میشود.

امسال دوباره رفتیم که پیگیری کنیم، میگویند: باید چهار میلیون و نهصد هزار تومان پرداخت کنید!

برادر حاج اسماعیل میگوید: اسباب و وسایل زن حاجی خانهی مادربزرگمان است. شهرداری جواب ما را نمیدهد. ماندهام چه بگویم؟ به یک کشتیگیر که قهرمان میشود، خانه و هدیه میدهند و باشگاه به نامش میکنند. اما برای برادر من یک قهرمان است و در راه دفاع از دین جانش را فدا کرده است، هزینه پایان کار را نمیبخشند.

زندگینامه شهید

زندگینامه شهید :

سردار شهید حاج اسماعیل حیدری در دوم اسفند ماه ۱۳۴۷ در شهر آمل دیده به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی را در دبستان فرسیو آمل سپری نمود. با شروع جنگ تحمیلی و با وجود سن کم به جبهه های جنگ شتافت و در طول ۱۵ ماه سابقه حضور در جبهه از نواحی مختلفی مجروح شد.
با توجه به اینکه در زمان جنگ از ادامه تحصیل بازمانده بود بعد از اتمام جنگ و با تلاش فراوان دوره دبیرستان را به پایان رساند و در کنکور سال ۱۳۷۳ در رشته علوم اجتماعی دانشگاه گیلان قبول شد. مدرک کارشناسی خود را در سال ۱۳۷۷ از دانشگاه گیلان و در ادامه مدرک کارشناسی ارشد خود را در سال ۱۳۸۴ و در رشته اطلاعات استراتژیک از دانشگاه امام حسین(ع) دریافت نمود. عنوان پایان نامه کارشناسی ارشد ایشان با توجه به دغدغه ایجاد اتحاد اسلامی در برابر استکبار جهانی “بررسی امکان شکل گیری پیمان نظامی بین کشورهای اسلامی خاورمیانه” می باشد.
ایشان در سال ۱۳۶۶ به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و با وجود علاقه و استعداد فراوان در یادگیری و قدرت بالا در آموزش، به کسوت مربیگری دروس نظامی درآمد که تا پایان عمر در همین زمینه فعالیت نمود.
6042047798428240787

در سال ۱۳۹۱ و بعد از آغاز جنگ ناجوانمردانه علیه مردم مظلوم سوریه برای کمک به آنها به صورت داوطلبانه به سوریه عزیمت نمود و با توجه به تجربه بالای نظامی به آموزش و مشاوره نیروهای مردمی سوری اقدام کرد.
فعالیت ها و تلاش های این بزرگ مرد در تاریخ ۲۸ مردادماه ۱۳۹۲ به ثمر نشست و در منطقه حلب سوریه شهد شیرین شهادت را نوشید و بعد از سالها دوری درنهایت به دوستان شهیدش پیوست.

———————–

photo_2016-03-12_09-54-47

شنیده بودیم اردیبهشت ماه تو مسیر سد لار تو جاده هراز، شقایق های وحشی رشد می کنن و باز میشن..
با هم رفتیم اونجا تا چندتا عکس بندازیم!
اصرار داشت با این حالت عکس بندازه، میگفت میخوام شبیه عکس معروف حضرت آقا بشه..
چند روز بعد عکس ها رو چاپ کردیم و رفتیم خونه یکی از اقوام که دعوتمون کرده بود؛ این عکس رو نشون میداد و با خنده میگفت عکس برا بعد شهادتم آماده شده..
همین طور هم شد، عکسی که تو خیلی از بنرها و پوسترها چاپ شد همین بود..

—————————————-
نتیجه نهایی آزمون کارشناسی ارشد ۹۲ که در تاریخ ۵ شهریور آن سال، یعنی یک هفته بعد از شهادت شهید_اسماعیل حیدری اعلام شد.

با وجود اینکه دارای مدرک کارشناسی ارشد رشته اطلاعات استراتژیک از دانشگاه امام حسین(ع) بود، به دلیل علاقه بسیار زیاد به کسب مدارج بالا، کتابهای تست و کنکور رشته علوم سیاسی را تهیه کرده بود و با خود به سوریه برد؛ بهمن ۹۱ بود که برای شرکت در کنکور به تهران بازگشت و در آزمون سال ۹۲ شرکت کرد.
نتایج اولیه آزمون رتبه بالای ایشان را نشان می داد؛ رشته علوم سیاسی و روابط بین الملل در دانشگاه های مطرح تهران را در لیست انتخاب رشته خود قرار داد. گفته بود وقتی نتایج نهایی کنکور اعلام شد، برای ثبت نام به تهران می آیم و ترم اول را مرخصی میگیرم و به سوریه برمیگردم، چون آنجا سرمان شلوغ است..
ولی نتایج کنکور زمانی اعلام شد که در دانشگاه عشق، تحت نظارت و راهنمایی استادش عباس(ع)، با پایان نامه “دفاع از حرم” رتبه برتر را کسب نموده بود..

———————————————

IMG-4822

گفت‌وگو با همسر شهید رضا حاجی زاده

«خان‌طومان» زورش از «مریم» بیشتر بود/شهید مدافع حرم: به هیچ­ وجه برای شهادت نمی­‌روم!

قابل توجه کسانی که می­‌گویند ما برای پول می­‌رویم، ما تکلیف داریم که برویم. من زندگی­‌ام را دوست دارم و اصلاً برای شهادت نمی­‌روم، به هیچ­ وجه برای شهادت نمی­‌روم! اما این یک تکلیف است.

 و جنگ جدا کرد آنها را از هم، خان طومان زورش از مریم بیشتر بود و رضا را برای خود نگه داشت اما این دختر دهه هفتادی که حالا با دو بچه هنوز چشم انتظار برگشت پیکر همسرش است می‌گوید: رضا گفت: «شاید دیگر صورت من را نبینی ولی همه جا کنارت حضور دارم و من بودنش را با احساس امنیتی که در خانه دارم حس می‌کنم.»

آنها هر دو عاشق بودند و مریم به احترام همین عشق، خود ساک رضا را بست و حالا که او حضور فیزیکی ندارد با اقتدار و افتخار از مرد زندگی‌اش صحبت می‌کند.

قلب شکسته این بانو حتی ذره‌ای عجز را در صورتش ننشانده و فقط منتظر است پیکر رضا از خان طومان سوریه برگردد تا تسکینی باشد بر بیش از سه ما دوری آن ها از هم.

آنچه در ادامه خواهید خواند شروع و پایان زندگی دنیایی این دو تن به روایت همسر شهید رضا حاجی زاده است که این گونه روایت می‌شود.

 

*با اینکه قصد نداشتم اما ۱۶ سالگی ازدواج کردم

مریم شکری هستم متولد ۷ آبان ۱۳۷۱ و همسر شهید مدافع حرم رضا حاجی زاده. من در آمل به دنیا آمدم و در این شهر بزرگ شدم و درس خواندم. نوجوان که بودم تصمیم داشتم تحصیلاتم را ادامه بدهم چون درسم هم خوب بود. اما گویا خیلی سرنوشت به تصمیمات ما کاری ندارد و ۱۶ سالم که بود آقا رضا آمد خواستگاری و با هم ازدواج کردیم. من عاشق امام رضا(ع) هستم و رضای من را هم ایشان به من دادند. ۸ سال هم با او زندگی کردم.

همسر شهید حاجی زاده و فرزندش

 

*گفت ممکن است یک روز برود و دیگر بر نگردد

روزی که آمد خواستگاری چهار ساعت صحبت کردیم. به من در مورد کارش گفت و اینکه در گردان تکاوری است و مأموریت زیاد می‌رود. البته تأکید کرد که مأموریت‌هایش داخل ایران است و خارج از کشور نمی‌روند. از شهادت حرفی نزد اما گفت ممکن است یک روز برود و دیگر بر نگردد. گفتم: باشه مشکلی ندارم، نمی­‌دانم چرا ولی هر چه می‌گفت، قبول می‌کردم.

در مورد درسم پرسید و اینکه دوست دارم چه رشته ای را ادامه بدهم؟ خودش حقوق می‌خواند گرایش علوم ثبتی. گفتم: می‌خواهم علوم سیاسی بخوانم. پرسید: جناحی که عمل نمی­‌کنی؟ گفتم: یعنی چه؟ گفت: یعنی به سمت یک گروه خاصی بروی، گفتم: نه اصلا. ادامه داد که دوست دارم همسرم ولایی و رهبری باشد. از این حرفش خیلی به من برخورد، فکر می‌کردم این که خیلی بدیهی است و نیازی به گفتن نداشت.

قبل از اینکه رضا به خواستگاری‌ام بیاید عضو انجمن اسلامی بودم و دیداری با آقا داشتیم، در آن دیدار نامه‌ای هم به ایشان دادم و درخواست یک هدیه و یک نصیحت کردم. وقتی رضا این حرف را زد سریع رفتم آن نامه را آوردم و نشانش دادم.

نکته دیگری که خیلی تأکید داشت احترام به پدر و مادر بود. آیه قرآن مثال می­‌زد و می‌گفت خدا در قرآن گفته اگر بعد از من سجده بر کسی واجب باشد آن هم به پدر و مادر است. به خودم گفتم کسی که پدر و مادرش را اینقدر محترم بدارد قطعاً به زنش هم احترام می­‌گذارد و برای او ارزش قائل است. اصلاً همدیگر را نگاه نکردیم، فقط من یک لحظه صورت او را نگاه کردم که ابروهای پر و مشکی­‌اش نظرم را جلب کرد. وقتی رفتند مامانم پرسید خوب نگاهش کردی؟ گفتم: نه، فقط ابروهایش را دیدم. (خنده)

آن جلسه ما چهار ساعت صحبت کردیم که آخرش پرسید، نظر شما چیست؟ گفتم: من قصد ازدواج نداشتم اما ملاک­‌هایی که مدنظر من است را شما دارید، گفت: میشه نظرتان را بدهید؟ می‌خواهم از این خانه که بیرون رفتم خیالم راحت باشد. گفتم ۵۰ درصد قضیه من حل است. این را که گفتم کتابی را به عنوان هدیه به من داد.

 

*فیلمبردار آمد داخل از من پرسید چه آرزویی داری؟

مراسم عروسی ما به خواست خودمان نیمه شعبان در مسجد برگزار شد و من حجاب کامل داشتم. جالب است برایتان بگویم وقتی فیلمبردار آمد داخل از من پرسید چه آرزویی داری؟ می­‌دانستم رضا دوست دارد شهید شود چون بارها گفته بود، من هم در جواب فیلمبردار گفتم: انشاءالله عاقبت ما ختم به شهادت شود. من رضا را خیلی دوست داشتم، فکر می کنم عشق ما خیلی خاص بود. بعد از رضا پرسید شما چه آرزویی دارید؟ گفت همین که خانم گفت.

 

*می دانست طاقت دوری اش را ندارم

شهید حاجی زاده بی­‌نهایت صبور بود. وقتی بحثمان می‌شد من نمی توانستم خودم را کنترل کنم، یکسره غر می زدم و با عصبانیت می‌گفتم تو مقصری، تو باعث این اتفاق شدی. او اصلا حرفی نمی زد وقتی هم می‌دید من آرام نمی شوم می­‌رفت سمت در چون می دانست طاقت دوری اش را ندارم.

آنقدر به همسرم وابسته بودم که واقعا دوست نداشتم لحظه ای از من دور باشد. حتی جلوی مسجد رفتنش را می‌­گرفتم. او هم نقطه ضعفم را می­‌دانست و از من دور می­‌شد تا آرام شوم. روی پله جلوی در می­‌نشست و می­‌گفت هر وقت آرام شدی بگو من بیام داخل. اصلا داد زدن بلد نبود.

شهید حاجی زاده در کنار فرزندانش

 

*از عشق زیادی که به او داشتم راضی شدم برود سوریه

از عشق زیادی که به او داشتم راضی شدم برود سوریه چون نمی توانستم ناراحتی‌اش را ببینم. خیلی خیلی به رضا وابسته بودم. شب قبل از اینکه برود از مسجد آمد و نشست، برایش چای آوردم که متوجه شدم چشمش پر از اشک است. گفت: خانم دیدی دوستان من یکی یکی دارند می­‌روند و من از آنها جا ماندم. (خبر شهادت دوستانش را شنیده بود) گفتم: رضا تو یک بار رفتی، تکلیفت را انجام دادی. حالش را که دیدم خیلی دلم سوخت، گفتم: من جلویت را نمی­‌گیرم برو. ۵ دقیقه نشد گوشی­ش زنگ خورد، جواب داد بعد سریع خوشحال شد، گفت: خانم من دارم می­‌روم. گفتم: رضا! کجا؟! همین الان؟! (ساعت ۱۰:۳۰ شب بود.) پرسیدم: بچه­‌ها را چه کار کنم؟ انگار یکی به بچه­‌ها گفته بود بابا می­‌خواهد برود دیگر نمی­‌آید، دو تایی دنبال او راه افتادند و بابا بابا می­‌کردند.

چون وقت کم بود سریع وسایلش را برداشت. لباسش پاره بود،‌ سریع خودم برایش دوختم. گفتم: آقا رضا همه وسایلت را بردار یادت نرود. ساکش را با هم بستیم، فقط نگاهش می­‌کردم. گفتم: یک کفی طبی دارم می­‌گذاری در پوتینت؟ می خواستم پایش کمتر اذیت شود. قبول کرد. چندبار بچه­‌ها را بوسید.

تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که از لحظه رفتنش فیلم گرفتم. الان تمام دلخوشی‌ام همین فیلم و عکس‌هاست. در فیلمش می‌گوید: قابل توجه کسانی که می­‌گویند ما برای پول می­‌رویم، ما تکلیف داریم که برویم. من زندگی­‌ام را دوست دارم و اصلاً برای شهادت نمی­‌روم، به هیچ­ وجه برای شهادت نمی­‌روم! اما این یک تکلیف است.

 

*دوست داشتم فقط برای من باشد

خیلی بهش حساس بودم. دوست داشتم فقط برای من باشد. آخرین دفعه هم بهش گفتم: می­‌خواهی بروی اجازه می­‌دهم ولی باید یک قول بدی. پرسید: چه قولی؟ گفتم: عروس اول و آخرت من باشم. خندید گفت: باشه.

*خانم دنبال کارهای کوچک نباش

من در حوزه طلبگی می‌خواندم اما سال آخر را به خاطر وجود بچه‌ها مجبور شدم ادامه ندهم. بچه­‌های حوزه و استادمان مهد کودکی تشکیل دادند و به من زنگ زدند و گفتند: شما می­‌آیید کار فرهنگی آنجا را انجام بدهید؟ آخرین باری که رضا زنگ زد گفتم: من می­‌خواهم بروم مهد حوزه کار کنم، راضی هستی؟ گفت: خانم دنبال کارهای کوچک نباش.

کلا کارهای کوچک و شغل‌هایی که مرد در محیط بود را دوست نداشت. می­‌گفت اگر جایی که فقط خانم‌ها هستند پیدا کردی برو، من هم قبول کردم. آخر صحبت‌مان گفت: شاید یکی دو روز زنگ نزنم. به همین منوال یکی دو روزش شد سه روز. در گروه تلگرامی عضو بودم که تعداد دیگری از خانم‌ها که شوهرانشان در سوریه بودند هم حضور داشتند. از آنها پرسیدم که آیا شما خبری از همسرانتان دارید؟ اول طفره می­‌رفتند تا اینکه یکی را قسم دادم اگر خبری هست به من اطلاع داد، او هم ماجرا را گفت.

 

*مقابل خدا سجده کردم و گفتم: دست آقا رضا درد نکنه

معمولا وقتی مأموریت می‌رفت خانه خودمان نمی‌ماندم اما این بار آخر نرفتم منزل پدرم. انگار در خانه‌مان احساس امنیت بیشتری می­‌کردم. حتی یک روز مقابل خدا سجده کردم و گفتم: دست آقا رضا درد نکنه چقدر در خانه خودم راحت هستم.

*حق مأموریتش اندازه یکماه نشاء کاری بود

آقا رضا همیشه می­‌گفت من دوست دارم یک شغل دوم پیدا کنم که اگر روزی سپاه به من حقوق نداد به خاطر پول بیرون نیایم، یعنی اینقدر عاشق کارش بود.

یکبار اندازه مبلغی را که به عنوان حق مأموریت داده بودند گفت کلش به قدری بود که ما همان پول را با یکماه نشا کاری در می‌آوردیم. نمی فهمم چرا بعضی ها می‌گویند مدافعان حرم برای پول می روند.

*رضا شهید نشدی؟

من تا حدودی از خطرات آنجا با خبر بودم اما رضا اصلا در مورد کارش در خانه صحبت نمی­‌کرد. تا اینکه دفعه قبل از آخرین بار رفت سوریه دستش تیر می‌خورد مجروح می‌شود. ماجرای مجروحیتش را این گونه تعریف می‌کرد: «شهید روح الله (از دوستان نزدیکش) وقتی متوجه شد دستم تیر خورده پرسید: رضا شهید نشدی؟ گفتم: نه حالم خوبه می‌روم دوباره در جایم مستقر می­‌شوم. روح الله دو متر از من فاصله گرفت که او را زدند و تیر به قلبش اصابت کرد. من زار زار گریه می­‌کردم ولی نمی­‌توانستم بروم پیش او. بعد از ۵ دقیقه رفتم بالای سرش که دیدم شهید شده. فقط تلاش کردم سریع آمبولانس بیاید و پیکرش را ببرند عقب.»

*در وضعیت بدی بودیم اما هیچ کسی توضیح نمی­‌داد

وقتی خبر شهادتش را از طریق تلگرام شنیدم واقعا از مسئولین دلخور شدم. در وضعیت بدی بودیم اما هیچ کسی توضیح نمی­‌داد چه شده. یکی می­‌گفت اسیر است، یکی می­‌گفت مجروح شده، یکی می­‌گفت سالم است و هنوز دارد می­‌جنگد.

تا اینکه فرمانده آقا رضا مصطفی مهدی­‌تبار بعد از دو سه روز که از این موضوع می‌گذرد به خانمش زنگ می‌زند و همسرش از او می پرسد: از آقا رضا چه خبر؟ او هم می‌گوید: پر پر شد. وقتی از زبان ایشان شنیدم حرفش را باور کردم چون برایم حجت بود. تازه بعد از دو سه روز آقایان (بنیاد شهید و مسئول خبررسانی) دلشان سوخت! و آمدند خبر دادند.

 

*گفت شاید دیگر صورت من را نبینی

موقع رفتن بهش گفتم آقا رضا اگر تو شهید بشی من چطور ببینمت؟ گفت شاید دیگر صورت من را نبینی ولی همه جا کنارت حضور دارم. می‌­گویند شاید تا نیمه شعبان پیکرشان بیاید و اگر نیاید دیگر بر نخواهد گشت. ولی من منتظر هستم و دوست دارم او را ببینم.

*یک میلیارد جای شوهر را برای دخترم و پدر را برای بچه‌هایش می‌گیرد؟

مادر همسر شهید حاجی زاده: مادر قبل از اینکه خبر شهادتش را بشنویم فاطمه حلماء (دختر شهید) در خانه راه می­‌رفت می­‌گفت بابا رضا شهید شده. دلم می­‌ریخت می­‌گفتم این بچه چه می­‌گوید؟! بعد از چند روز که آقا رضا زنگ نزد به قول ما شمالی­ها گوش­هایم دراز شد که چطور بچه متوجه شده بود؟!

*ما لیاقت نداشتیم بیشتر از این کنارش باشیم

مادر همسر شهید حاجی زاده: وقتی رضا رفت به سوریه عده ای به من می‌گفتند چقدر به شما پول دادند؟ من هم می­‌گفتم: این چه حرفیه؟ بچه‌‌های ما به خاطر اسلام رفتند، به خاطر ناموس و خانم حضرت زینب(س) رفتند. آیا یک میلیارد هم بدهند جای شوهر را برای دخترم و پدر را برای بچه‌هایش می‌گیرد؟ آنها به خاطر امنیت من و تو رفتند آن وقت شما این حرفها را نزنید.

*ما لیاقت نداشتیم بیشتر از این کنارش باشیم

مادر همسر شهید حاجی زاده: شهادت آقا رضا خیلی برایمان سخت است. او دامادی بود که نه اخم می­‌کرد و نه در عصبانیت‌ها صدایش را بلند می­‌کرد، نمازش به موقع بود. در کل می توانم بگویم جوانی بود که ما لیاقت نداشتیم بیشتر از این کنارش باشیم. همیشه به او می­‌گفتم عزیزالله از بس جوان خوبی بود. رضا واقعا آدم دیگری بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

فهرست