دلنوشته آزاده احمد دواتگر برای دورانی که گذشت اما...

به میمنت سالروز ورود آزادگان به سرزمین عزیزمان در ۲۶ مرداد ۱۳۶۹
یک سالی بود که از اردوگاه ۱۲ تکریت که زادگاه صدام شمرده می شد، به اردوگاه ۱۸ بعقوبه تبعید شده بودیم اردوگاهی که با اردوگاه قبلی ما بسیار متفاوت بوده است (جمعی ۱۴ نفره بودیم که دو ماه بعد نزدیک به ۵۰۰ نفر دیگر از بچه های اردگاه ۱۱، ۱۲، ۱۴ و ۱۶ تکریت به جمع ما ملحق شده بودند)
بگذریم. عراق در مرداد ۱۳۶۹ با حمله به کویت بار دیگر در شرایط جنگی قرار گرفت در خاطرم هست نگهبان های اردوگاه از این بابت بسیار ناراضی به نظر می رسیدند زیرا برخی از آن ها نزدیک به ۱۰ سال به عنوان سرباز همچنان مشغول خدمت بودند.
چند روزی از حمله عراق به خاک کویت می گذشت که جنب و جوش نگهبان های داخل اردوگاه نشان از شکل گیری اتفاقی جدید می داد هنوز یکی دو ساعتی از پایان یافتن آمار غروب و رفتن به داخل اتاق هایمان نگذشته بود که جمعی از نگهبان های عراقی وارد قسمت ما شده و با باز کردن درب اتاق ها از ما خواستند با برداشتن وسایل خود به سمت قسمت دیگری از اردوگاه حرکت نمائیم. دقایقی بعد در تاریکی شب به قسمت یک منتقل شدیم بدون آنکه دلیل آن را بدانیم تا اینکه فردای آن روز متوجه شدیم برخی از اسرای کویتی را به اردوگاه ما انتقال دادند.
چند روزی از این واقعه گذشت تا این که یک روز نگهبان های عراقی با خوشحالی اعلان کرده بودند که امروز صدام سخنرانی مهمی خواهد داشت آن ها حتی موج بلندگوی داخل محوطه را بیشتر کرده تا پیام صدام پخش شود رادیوی عراق با پخش ترانه های عربی همراه با مارش نظامی پیام صدام را مبنی بر موافقت دولت عراق با خواسته ی به حق جمهوری اسلامی ایران در خصوص پذیرش قرارداد ۱۹۷۵ الجزایر و همچنین تبادل اسرا اعلان نمود. در اولین اقدام قرار شد تا تبادل اسرا به مرحله اجرا درآید. از این رو بیست ششم مرداد ماه به عنوان روز تبادل اسرای ایران و عراق از سوی دو کشور انتخاب گردید.
سرانجام روز موعود فرا رسید و اولین گروه از آزادگان در صبح ۲۶ مرداد ماه ۱۳۶۹ آزاد شده بودند این در حالی بود در این روز تسویه حساب سنگینی در قسمت ما با چند تن از جاسوسان خود فروخته ی وطنی آن هم به واسطه ی خیانت و اذیت و آزاری که در طول اسارت به دیگر عزیزان آزاده تحمیل نموده بودند؛ شکل گرفت از این رو همزمان با آزادی اسرای ایران و عراق آن روز با دادن یک شهید ( حسین پیراینده از تهران) به مدت ۳ روز همه ما را توی آسایشگاه ها بدون آب و غذا نگه داشته بودند
(( از آنجائیکه می دانستیم این حرکت موجب برخورد شدید عراقی ها خواهد شد لذا از قبل برای چند روز غذا و آب را مخفی کرده بودیم تا بتوانیم در مقابل عراقی ها ایستادگی نمائیم که این حماسه ی عظیم خودش داستان مفصلی دارد))
بگذریم در خاطرم هست آن شبی که قرار بود فردایش آزاد شویم، ( ۲۴ شهریور ۱۳۶۹ ) به اتفاق عزیزان حاج محمود کشتکار؛ سردار مرتضی باقری؛ سید جمال اعتصامی؛ محمدرضا قربعلی، محمد رضا حسین پور و ……… تا صبح بیدار مانده بودیم و خیلی از لحظاتش را با تر کردن چشمهایمان سپری کردیم. و در واقع آن شب اولین شبی بود که تا صبح در بیرون از آسایشگاه خود بسر می بردیم شبی که ستاره هایش از هر نقطه قابل رویت بود.
به خاطر دارم سردار حاج باقری با همان لهجه ی شیرین اصفهانیش به بنده فرموده بود :
دواتگر تمام شد و بایستی همه همدیگر را حلال نمائیم و…..
و عجب شب پر معنویتی بود آن شب……..
شاید از نگاه کسانیکه از نگاه مادی به این موضوع نگاه می کنند کارمان را عجیب تلقی نمایند اینکه زمان آزادی تو فرا برسد و تو با چشمانی اشکبار با به یاد آوردن همه ی خاطرات دوران اسارت برای تمامی آن لحظات تلخ و شیرینی که در طول اسارت با آن روبرو بوده ای اشک بریزی و حسرت همه ی روزهایی که پشت سر گذاشته ای؛ در دلت داشته باشد. حسرت از این بابت که تو قدر آن لحظات پر از معنویت را نمی دانستی اما گذشت.
شاید برای برخی ها این مهم قابل فهم نباشد که چه معنایی داشت برخی ها به جای دوست هم اسارتی خود حاضر بودند تا ضربات محکم کابل را بر تن ضعیف خود پذیرا باشد.
یقینا برای خیلی ها این موضوع قابل درک نیست که چرا برای خالی کردن قوطی ها رفع حاجت که شب ها توی آسایشگاهها قرار داشت و هر روز صبح می بایست آن را خالی می کردی، برخی ها آرام و قرار نداشتند جماعتی که همیشه به دنبال کار خیر بوده و با این اعتقاد که این کار خالی از صواب نخواهد بود، سعی داشتند تا در این کار پیشقدم شوند.
ناراحت بودیم از این که قرار است فردا آزاد شویم آزادی که همراه بود با دور شدن از تمامی آن فضای معنوی حاکم در اسارت؛ دور شدن از دوستانی که در غم هم با یکدیگر گریستم و در شادی هایمان نیز با هم خندیدیم؛ در یک ظرف غذا خوردیم، سختی ها یش را به جان خریدیم؛ اگر چه ساعت ها توی صف رفع حاجت در روز توی اون هوای گرم و سرد می ایستادیم. اگر چه برای گرفتن آمار ساعت ها در صف گرمای استخوان سوز اردوگاه می نشستیم؛
اگر چه شمارش افراد در صف آمار با فرود آمدن کابل بر بدن ضعیف اسرا همراه بوده است؛
اگر چه برخی مواقع سطل چای ما برای رفع حاجت هم استفاده می شد و صبح آن را خالی می کردیم و پس از شستن داخل آن چای می ریختیم؛
اگر چه جای خواب هر کداممان یک وجب و چهار انگشت بود ولی وقتی می دانستی همه این مشکلات و اذیت و آزار شدن ها برای حفظ اعتقادت می باشد؛ سختی آن را با جان و دل می پذیرفتی.
آری چه شب هایی را پشت سر گذاشتم شب هایی که به واسطه ی قطع کردن آب در گرمای بالای ۵۰ درجه در تابستان که از سقف آسایشگایش همانند سونای خشک قطرات رطوبت آب بر روی بدن مبارک اسرا ریخته می شد اما تو در آن لحظات به ظاهر سخت تنها امیدت به خدا بود و بس؛
چه شب هایی که در گرمای نفس گیر تکریت یزدیان زمان، آب آسایشگاه ها را قطع می کردند و تو تا صبح چند بار خواب آب گورا را می دیدی اما خیلی زود متوجه می شدی که این خواب تنها سرابی بیش نبوده است و همچنان بایستی مقاومت نمایی تا دشمن فکر نکند که تو را به زانو درآورده است و می دانستی اگر دشمن ضعفی در این رابطه ببیند، حتما به خواسته هایش دست خواهد یافت.
چه شب هایی که اسرا به دلیل قطع آب در درون آسایشگاه ها توی گرمای ۵۰ درجه تکریت بارها زبانشان را به کف حوضچه ای که جلوی ورودی آسایشگاه قرار داشت، می کشیدند تا بلکه کمی از تشنگی آن ها رفع شود؛
چه شب هایی که توی سرمای سخت تکریت و بعقوبه به واسطه ی سرما تا صبح صدای به هم خوردن دندان هایمان شنیده می شد و هر کداممان برای آنکه به دیگری روحیه دهیم از این بابت تنها می خندیم.
چه شب هایی که از سوز سرما، از یک طرف و گرسنگی مضاعف، از سوی دیگر تا صبح بیدارمان نگه داشته بود؛
چه شب ها و روزهایی که …………
به یقین در ذهن خیلی ها دوران اسارت دوران پر فراز و نشیبی می باشد اما خدای خود را شاهد می گیرم که عبور از فیلترهای سخت آن کار ساده ای نبوده است ولی با همه ی این تفاسیر اسارت مکان بسیار مقدسی بود که همچنان در حسرت آن روزهای زیبا و با معنویت ((جدا از لحظات سختش که آن لحظات نیر شیرینی های خاص خودش را داشته است)) که در آن قرار گرفته بودیم، می سوزیم و می سازیم خصوصا همان دو رکعت نمازی که خدایی خالصانه برای رضای خدا خوانده می شد.
اسارت یعنی دورانی که یکرنگی، یکدلی، همزبانی؛ صداقت؛ در میان بچه ها موج می زد اگر چه در میانمان تعدادی انگشت شمار حضور داشتند که توان ایستادگی در مقابل فشارهایی که از سوی نگهبان های عراقی بر اسرا اعمال می شد را نداشته و در نتیجه سر تعظیم در مقابل دشمن بعثی فرود می آوردند و کارشان به فروش هموطن خود حتی برای یک نخ سیگار ادامه می یافت جماعتی که در جمع ۱۰۰۰ نفره ما تعدادشان شاید به ۵ نفر نیز نمی رسید اما خیانت ها و آدم فروشی های آن ها حسابی همه را اذیت می کرد.
اگر چه سال ها از آن دوران می گذرد اما بارها در خلوت خودم این نگاه در ذهنم خطور کرده است تا آنجا که با خود گفته ام شاید این جماعتی که به لحاظ اعتقادی در اهداف و آرمان های خود ضعف داشته اند مقصر نبوده باشند شاید نگهبان های اردوگاه وعده هایی به آن ها داده بودند که آن ها نمی دانستند این وعده ها فریبی بیش نمی باشد.
شاید آن ها به این باور نرسیده بودند که دشمن همواره دشمن است و اعتماد به او کار بیهوه ای ست.
شاید این افراد نمی دانستد که نباید به دشمن و لبخندهایش اعتماد کرد.
و شاید آن ها نقاط ضعف هایی داشتند که دشمن به آن پی برده و برای چند صباحی خیالشان راحت بود که بایستی برای به بدست آوردن یک نخ سیگار؛ یک قرص نان بیشتر، نایستادن طولانی مدت در صف رفع حاجت و…… بایستی به دشمن خود اعتماد کرد.
و شاید این عده واقعا فکرشان نمی رسید تا متوجه باشند که چقدر مفت خود را به تاراج گذاشته اند.
و شاید آن ها همه ی این موارد را می دانستند اما از آنجائیکه نمی خواستند فشارها را تحمل نمایند تن به این ذلت داده بودند تا بلکه برای مدتی به ظاهر آسایشی بدست آورند.

 

آزاده احمد دواتگر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

فهرست