شهید حسین دارابی

حسین دارابی
اطلاعات پرونده

نام : حسین

نام خانوادگی : دارابی

نام پدر :

عضویت : سپاه

تاریخ شهادت : ۱۳۹۴/۰۵/۰۰

محل شهادت : سوریه

علت شهادت : درگیری با داعش

دلنوشته برای شهید

سلام بر یاور غیور مولایمان حسین(ع)

و مدافعین با غیرت حرم حضرت زینب (س)

یار آسمانی ام

این روز ها هوای حوصله ام چون پاییز ابریست..⛈

زمان در گذر است، ثانیه ها را انگار سردی نگاه من کند میکند⏰

و من هنوز هم قدم های رفته ات را به نظاره نشسته ام👣

باز هم روز تولدت

باز جای خالی ات

باز شمع وجودم بی حضورت رو به خاموشیست..

و باز فریاد دل تنگم که غوغا کرده است

و همانطور که خودت می دانستی و گفتی: بعد از تو، دلتنگی نبودنت برای همه، و نظم زندگی من است که بر هم خورده ..

اما من صبورانه این فریاد را به آب روان میسپارم تا خاطر غنچه های زندگیمان مکدر نشود.

آری تو نیز این گونه بودی هنوز هم یادم هست که در آخرین دیدار با دخترکمان چگونه زخمهایت را از دیدگانش پنهان کردی تا غم را در چشمان دختر دلبندت نبینی..

تکیه گاه همیشگی ام، می دانم باز هم یاری ام خواهی کرد، تا زخم دل تنگ و کوچک دختر و پسرکمان را تیمار کنم.

می دانی که ما هر لحظه را با تو و با یاد قهرمانمان نفس می کشیم.

یار سفر کرده ام من حضورت را در زندگیم هزاران بار شکر میگوییم..

و با چشمانی منتظر به افق هایی مینگرم که بوی وصال تو را میدهد..

تولدت مبارک 

زندگینامه شهید

 زندگینامه ی کوتاهی از شهید پاسدار مدافع حرم حسین دارابی

شهید حسین دارابی در ۲۷ مهرماه سال ۱۳۶۱ در خانواده مذهبی و از مادری سیده در روستای معصوم آباد آمل متولد شد. روز ولادتش مصادف بود با اوایل محرم الحرام. دوران دبستان را در مدرسه شهید سید حسین هاشمی در همین روستا و دوره راهنمایی را در مدرسه ۱۷شهريور و دوره دبیرستان را در رشته ریاضی فیزیک در دبیرستان شهید طبری آمل به پایان رساند.

ایشان در کنار تحصیل به ورزش های رزمی از جمله کونگ فو و هاپکيدو و …. نیز علاقه داشته و به طور حرفه ای نیز پیگیرشان کرد.

پس از اخذ دیپلم برای رفتن به سپاه تمایل بسیار نشان داد و موفق به استخدام در نیروی قدس سپاه گردید. همچنین در دانشکده افسري و تربیت پاسداری امام حسین (ع) به تحصیلات دانشگاهی مشغول شد و پس از پایان تحصیلات دانشگاهی به دوره های مختلف یگان های ویژه و آموزش های نظامی مخصوص از جمله گلايدر و چتربازی و …. پرداخت و در تمامی این دوره ها به لطف خدا موفق بود.

قبل از اینکه به سن تکلیف شرعی برسد به نماز و روزه اهمیت می داد و همیشه بابت روزی حلالی که پدر بر سر سفره می آورد شکر خدا را به جا و از پدر قدردانی         می کرد. به ادای خمس و زکات و انفاق؛ بیشتر از همه کمک به فقرا و محرومان خیلی علاقه مند بود و تأکید می کرد و خودش هم پیش قدم می شد.

در سال ۱۳۸۵ به پیشنهاد خانواده و علاقه خودشان با خانواده ای مذهبی و متدین (غلامپور) وصلت کردند و زندگی ساده خود را در یک خانه استیجاری در تهران آغاز نمودند. به تدریج مأموریت های داخلی و بعد از مدتی خارجی به کشور های مسلمان نشین و مناطقی که زیر ظلم صهيونيست جنایتکار بود آغاز شد، که اکثر آنها سرّی و بدون اطلاع دقیق خانواده از محل مأموریت انجام می شد. از زمانی که جنگ و ناامنی در سوریه آغاز شد و سپاه ایران وارد عمل شد ایشان طی مأموریت های زیادی از لبنان با مسئولیت هدایت پهباد به یاری مردم مظلوم سوریه شتافتند.

ایشان طی ماموریت های زیاد  و بعد از بارها رفتن به سوریه به علت شیمیایی شدن به درد شکم مبتلا شدند. در ۱۹خرداد ماه به سوريه برگشت از همان جا و قبل از رفتن به ایشان الهام شده بود که این سفر آخر و بی برگشت است یعنی به آرزویش که شهادت است می رسد، به خاطر همین وصیت های آخر را به خانواده همسر و اطرافیان کردند و رفتند بعد از حدود ۴۵ روز در اوایل مرداد به ایران برگشتند و بعد از دو روز به دست بوسی پدر و مادرشان آمدند که از همین جا علائم بیماری در ایشان پدیدار شد که در نهايت به علت عفونت های شدید ریوی و تخریب کامل ریه و پیشرفت شدید بیماری در کل بدن در صبح روز ۱۹مرداد به ندای حق لبیک گفت و مظلومانه و غریبانه به شهادت رسید و در ۲۱مرداد ماه همراه با دو برادر غواص شهیدش تشییع شد و در روستای معصوم آباد در کنار دو شهيد دفاع مقدس، شهیدان هاشمی به خاک سپرده شد.

ثمره ی زندگی مشترک او دختری به نام فاطمه ثنا و پسری به نام محمدحسین است که هشت ماه بعد از شهادت پدر به دنیا آمد.

روحش شاد

خاطرات شهید

همسر و دختر شهید مدافع حرم حسین دارابی: شهید مدافع حرمی که هدایتگر پهپاد بود/ آدم‌های بد بابا را شهید کردند+تصاویر

فاطمه ثنای هفت ساله را تا قبل از اول مهر امسال شاید خیلی‌ها نمی‌شناختند؛ اما حالا چند روز است که شعرخوانی او با یک عنوان اختصاصی در شبکه‌های مجازی دست‌به‌دست می‌‌شود.

شهید مدافع حرمی که هدایتگر پهپاد بود/ آدم‌های بد بابا را شهید کردند+تصاویر

به گزارش گروه دیگر رسانه‌های خبرگزاری فارس، حالا چند روز است که فاطمه ثنا دارابی شده حاشیه ای پررنگ تر از متن. مهمانی که در جشن آغاز سال تحصیلی جدید در منطقه ۴ تهران، بین تمام مهمانان معروف سیاسی و غیرسیاسی ، برای خواندن شعر پشت تریبون ایستاد. اما شعری که فاطمه ثنا خواند، دل خیلی ها را لرزاند و اشک به چهره خیلی ها نشاند و شد حکایت دلتنگی یک دختر برای پدرش؛ پدری که شهید مدافع حرم است. بهانه ای که باعث شد غروب یکی از اولین روزهای پاییز، در دفتر جام جم آنلاین میزبان خانواده شهید دارابی بشویم و با عطیه غلامپور و دو فرزندش از مردی بگوییم که مایه افتخارشان است؛ مردی که ۴ سال در سوریه مقابل تکفیری ها جنگید و با افتخار شهید شد.

خانم غلام پور چطور با شهید دارابی آشنا شدید؟

سال ۸۵ من ترم دوم کارشناسی بودم که حسین آقا به خواستگاری ام آمدند، واسطه آشنایی ما هم عموی همسرم بود که با پدرم دوستی دیرینه داشتند. از آنجایی که هردو اهل آمل بودیم، پدرم از ایشان و خانواده شان یک شناخت دورادوری داشتند و همین شد که بالاخره به جواب مثبت رسیدند.

چه خصوصیتی در حسین آقا دیدید که فکر کردید می‌تواند شریک زندگی‌تان باشد؟

اولویت اول من ایمان بود که وقتی با حسین آقا صحبت کردم دیدم تمام و کمال در ایشان است؛ ایمانی که من در همسرم دیدم واقعا یک ایمان خاص و خالصانه بود. از طرف دیگر خیلی خیلی انسان پایبند به اخلاقی بودند و همین موضوع هم یکی دیگر از خصوصیات مثبت ایشان بود.

آن موقع که به خواستگاری شما آمده بود، عضو سپاه بود؟

بله . آن موقع هم سپاهی بودند اما قراردادی بودند . روز خواستگاری وقتی خودش را معرفی کرد گفت من سپاهی هستم و چون پدر خودم پاسدار هستند و من از بچگی با سبک زندگی پاسدارها آشنا بودم، می دانستم که با اینکه زندگی شان خیلی متعلق به خودشان نیست اما آدم های قابل اعتمادی هستند و در زندگی می توان به آنها تکیه کرد. حسین آقا بعد از ازدواج مان وارد دانشگاه افسری امام حسین (ع) و بعد دانشگاه افسری امام علی(ع) شدند و بعد از اتمام این دوره ها به عنوان یگان ویژه به عضویت سپاه قدس در آمدند.

چند سال با هم زیر یک سقف زندگی کردید؟

ما سال ۸۵ عقد کردیم و سال ۸۷ سر خانه زندگی خودمان رفتیم. از آن موقع تا شهادت حسین ، یعنی مرداد ۹۴ می شود هفت سال. البته این چهارسال آخر قبل از شهادت حسین آقا را خیلی کنار هم نبودیم. ایشان بیشتر وقت ها در ماموریت بودند.

آن موقع بچه هم داشتید؟

بله . فاطمه ثنا تازه به دنیا آمده بود که پدرش برای اولین بار به سوریه اعزام شد و بعد ازآن هم تا چهارسال مدام به سوریه می رفت ، ۴۵ روز آنجا بود و بعد برمی گشت ایران و چند روز پیش ما بود و دوباره می رفت.

همسر شما چطور مدافع حرم شد؟

به خاطر علاقه قلبی و ایمانی که داشت. اتفاقا آن موقع که فاطمه ثنا تازه به دنیا آمده بود ، وقتی برای اولین بار حسین آقا با من مطرح کرد که می خواهد به سوریه برود ، من تعجب کردم. چون از علاقه شدید ایشان به بچه های کوچک خبر داشتم، حسین هرجا بچه نوزادی را می دیدید یک ساعت این بچه را بغل می کرد ؛ یعنی اینقدر بچه دوست داشت. بعد دیدم حالا که دختر خودمان تازه به دنیا آمده می خواهد برود سوریه. پرسیدم چرا این تصمیم را گرفتی ؟ گفت : اسلام مرز نمی شناسد و الان خط مقدم ما ، سوریه است. می گفت هدف آنها ضربه زدن به اسلام است و ما بعنوان یک مسلمان وظیفه داریم جلویشان بایستیم. بجز این به خاطر ارادتی که به اهل بیت داشت ، بحث دفاع از حرم حضرت زینب(س) را هم مطرح می کرد و می گفت من نمی توانم اینجا بنشینم و ببینم به بارگاه ایشان ذره ای اهانت شود.

شما با این حرف ها راضی شدید؟

واقعیتش چون تازه فاطمه ثنا به دنیا آمده بود ، دلم به این جدایی و دوری راضی نمی شد. به خاطر همین حسین آقا دلایل زیادی برای رفتنش آورد، حتی به دفاع مقدس خودمان هم اشاره کرد. اسم عموی شهید من را آورد و گفت ببین اگر آن موقع هم هرکسی می گفت من زن و بچه دارم و به جبهه نمی رفت ، الان کشور دست دشمن افتاده بود. یادم است که خیلی تاکید می کرد که اگر تکفیری ها به مرز کشورمان برسند، مبارزه خیلی سخت می شود و باید در نطفه جلویشان را گرفت و اجازه پیشروی به آنها نداد. من هم وقتی این استدلال های ایشان را دیدم و علاقه قلبی شان را به دفاع از حرم حضرت زینب(س) ، به حضور ایشان در سوریه رضایت دادم.

این حضور چقدر طول کشید؟

تقریبا چهارسال شد. حسین مدام بین سوریه و تهران در رفت و آمد بود. سال ۹۰ که فاطمه ثنا به دنیا آمده بود رفت و سال ۹۴ بعد از تولد چهارسالگی فاطمه ثنا شهید شد.

می دانستید که آنجا چکار می کند یا در چه مناطق عملیاتی است؟

نه چون کارش خیلی امنیتی بود به ما چیزی نمی گفت. فقط این را می دانستم که یکی از مسئولیت هایش هدایت کردن پهپاد ( هواپیمای بدون سرنشین ) بود.

از آخرین باری که به سوریه اعزام شد بگویید .

آخرین بار بهار سال ۹۴ بود. چند هفته مانده به ماه رمضان رفت و چند روز بعد از عید فطر برگشت. اما این بار وقتی می خواست برود من اصلا حال خوبی نداشتم.خیلی خیلی احساس نگرانی می کردم. دلشوره داشتم و آنقدر حالم بد بود که خودش هم متوجه شد و گفت چرا این طوری شدی؟ تو که همیشه قوی بودی؟ اما این حال بد اصلا دست خودم نبود. آنقدر که دست و پاهایم از شدت نگرانی بی حس شده بود. به خاطر همین حسین آقا ، اصرار کرد که با هم بیرون برویم. فاطمه ثنا را پیش مادرم گذاشتیم و رفتیم بیرون دوتایی قدم زدیم. یادم است که حسین آقا گفت: فکر نکن که من دلم برای شما تنگ نمی شود، ولی این راهی است که انتخاب کرده ام. این هدفی است که دارم و هیچ هدفی از این بالاتر نیست. همین حرفها هم تا اندازه ای آرامم کرد و حسین دوباره رفت و بعد از برگشتن شهید شد.

چطور این اتفاق افتاد ؟

از همان شب اولی که حسین از سوریه برگشت حالش خوب نبود. گفت که یک بار هم در سوریه شدیدا مریض شده و به بیمارستان رفته اما از جزئیات این بیماری چیزی نگفت. در ناحیه شکم احساس درد شدیدی داشت ، تب و لرز شدیدی می کرد و طی چند روز آنقدر حالش بد شد که اول به بیمارستان آمل و بعد به تهران منتقل شد. تا اینکه نوزدهم مردادماه ، براثر عفونت ریه ناشی از عوارض مواد شیمیایی به آرزوی همیشگی اش یعنی شهادت رسید.

از این آرزو برای شما حرفی زده بود؟

بله خیلی زیاد. همیشه آرزوی شهادت داشت می گفت کاش به مرگ طبیعی از دنیا نرویم. یک بار یادم است از تلویزیون سخنرانی حضرت آقا پخش می شد. حسین محو این سخنرانی بود، من از آشپرخانه می دیدم که وقتی حضرت آقا فرمودند که خدایا مرگ همه ما را شهادت قرار بده ، اشک روی صورت حسین نشست و با صدای بلند گفت الهی آمین. روزهایی هم که در بیمارستان بستری بود، مدام به این موضوع فکر می کرد. همان زمان ، خبر تشییع شهدای غواص تازه در کشور پخش شده بود. حسین نسبت به آنها خیلی ابراز علاقه می کرد و همانطور که روی تخت بیمارستان بود می گفت خوشا به سعادت اینها که این طور عاقبت به خیر شده شده اند. نمی دانم آن موقع چه چیزی ته دلش از خدا خواست که درست روزی تشییع شد که پیکر دونفر از شهدای غواص شهرستان آمل هم به آمل برگشت و مردم پیکر حسین را در کنار آن دو شهید غواص تشییع کردند.

پسر شما بعد از شهادت پدرش به دنیا آمده است؟

بله. بعد از شهادتش … حسین همیشه آرزو داشت یک پسر داشته باشیم که مواظب خواهرش باشد اما حتی قسمتش نشد که این پسر را ببیند. اسم پسرم را چون بعد از شهادت پدرش به دنیا آمد، می خواستم حسین بگذارم اما ثبت احوال قبول نکرد و گفت نمی شود پدر و پسر همنام باشند، به خاطر همین محمدحسین گذاشتیم ولی همه جا حسین صدایش می زنیم.

الان حسین چند ساله است؟

یک سال و شش ماهه است.

برای پسری که هیچوقت پدر را ندیده ، پدر را چطور تعریف می کنید ؟

من همانی که بود را می گویم. می گویم پدرت یک قهرمان بود که در راه حق شهید شد. دوری از حسین برای همه ما سخت است اما من واقعا خدا را به خاطر داشتن حسین شکر می کنم. همیشه افتخار می کنم که این فرصت را داشتم که چند سالی را در کنار ایشان باشم. امیدوارم بتوانم فرزندانم را طوری تربیت کنم که راه پدرشان را ادامه بدهند.

فاطمه ثنا چطور با این قضیه کنار آمد؟

اوائل خیلی سخت بود؛ فاطمه واقعا به پدرش وابسته بود. اما همان روزها هروقت حسین می خواسته به سوریه برود، همیشه با فاطمه صحبت می کرد . می گفت که من به جنگ دشمن می روم. به جنگ اسرائیل. می گفت که شاید شهید بشوم و برنگردم. فاطه هم می گفت نه بابا من نمی گذارم تو شهید بشوی. یعنی همیشه این صحبت ها را با هم داشتند . بعد از شهادت حسین آقا هم ما طبق همین حرفها ، به فاطمه گفتیم که بابا شهید شده. البته فاطمه چون خیلی کوچک بود ، اوائل خیلی بی تابی می کرد. به خاطر همین یک بار او را پیش حضرت آقا بردیم و حضرت آقا در گوش فاطمه دعا خواند و بعد از آن بی تابی های فاطمه کمتر شد. البته این ماجرا را خودش هم خاطرش مانده و می گوید آقا توی گوشم قرآن خواند من خوب شدم.

بابای من یک قهرمان بود

فاطمه ثنا شعری را که روز اول مدرسه خواندی چطوری حفظ کردی؟

چند روز طول کشید . سه صفحه بود. خیلی طولانی بود. هر روز دو خط دوخط حفظ می کردم. خاله جانم خیلی کمک کرد. همیشه او اول می خواند و بعد من تکرار می کردم. وقتی داشتم توی حیاط بازی می کردم با خودم می خواندم تا اینکه حفظ شدم.

می دانی الان بابا کجاست؟

الان بابای من رفته به بهشت.

چرا ؟

چون شهید شده.

چرا شهید شده؟

چون خیلی دوست داشت شهید بشود. بعد دشمن ها شهیدش کردند.

دشمن ها چه کسانی بودند؟

آدم های بد. بابا رفته بود از حرم حضرت زینب دفاع بکند ، آدم های بد شهیدش کردند.

امسال کلاس اولی ؟

بله . مدرسه را هم خیلی دوست دارم.

دوستانت می دانند که پدرت شهید شده؟

می دانند. معلم مان به آنها گفته که بابای من یک قهرمان بوده که شهید شده.

دوست داری وقتی بزرگ شدی چه کاره بشوی ؟

دوست دارم دانشمند بشوم. داداشم هم دکتر بشود بعد هردوتا با هم به مردم کمک کنیم.

خواب بابا را می بینی؟

گفت‌وگو با همسر شهید رضا حاجی زاده

«خان‌طومان» زورش از «مریم» بیشتر بود/شهید مدافع حرم: به هیچ­ وجه برای شهادت نمی­‌روم!

قابل توجه کسانی که می­‌گویند ما برای پول می­‌رویم، ما تکلیف داریم که برویم. من زندگی­‌ام را دوست دارم و اصلاً برای شهادت نمی­‌روم، به هیچ­ وجه برای شهادت نمی­‌روم! اما این یک تکلیف است.

 و جنگ جدا کرد آنها را از هم، خان طومان زورش از مریم بیشتر بود و رضا را برای خود نگه داشت اما این دختر دهه هفتادی که حالا با دو بچه هنوز چشم انتظار برگشت پیکر همسرش است می‌گوید: رضا گفت: «شاید دیگر صورت من را نبینی ولی همه جا کنارت حضور دارم و من بودنش را با احساس امنیتی که در خانه دارم حس می‌کنم.»

آنها هر دو عاشق بودند و مریم به احترام همین عشق، خود ساک رضا را بست و حالا که او حضور فیزیکی ندارد با اقتدار و افتخار از مرد زندگی‌اش صحبت می‌کند.

قلب شکسته این بانو حتی ذره‌ای عجز را در صورتش ننشانده و فقط منتظر است پیکر رضا از خان طومان سوریه برگردد تا تسکینی باشد بر بیش از سه ما دوری آن ها از هم.

آنچه در ادامه خواهید خواند شروع و پایان زندگی دنیایی این دو تن به روایت همسر شهید رضا حاجی زاده است که این گونه روایت می‌شود.

 

*با اینکه قصد نداشتم اما ۱۶ سالگی ازدواج کردم

مریم شکری هستم متولد ۷ آبان ۱۳۷۱ و همسر شهید مدافع حرم رضا حاجی زاده. من در آمل به دنیا آمدم و در این شهر بزرگ شدم و درس خواندم. نوجوان که بودم تصمیم داشتم تحصیلاتم را ادامه بدهم چون درسم هم خوب بود. اما گویا خیلی سرنوشت به تصمیمات ما کاری ندارد و ۱۶ سالم که بود آقا رضا آمد خواستگاری و با هم ازدواج کردیم. من عاشق امام رضا(ع) هستم و رضای من را هم ایشان به من دادند. ۸ سال هم با او زندگی کردم.

همسر شهید حاجی زاده و فرزندش

 

*گفت ممکن است یک روز برود و دیگر بر نگردد

روزی که آمد خواستگاری چهار ساعت صحبت کردیم. به من در مورد کارش گفت و اینکه در گردان تکاوری است و مأموریت زیاد می‌رود. البته تأکید کرد که مأموریت‌هایش داخل ایران است و خارج از کشور نمی‌روند. از شهادت حرفی نزد اما گفت ممکن است یک روز برود و دیگر بر نگردد. گفتم: باشه مشکلی ندارم، نمی­‌دانم چرا ولی هر چه می‌گفت، قبول می‌کردم.

در مورد درسم پرسید و اینکه دوست دارم چه رشته ای را ادامه بدهم؟ خودش حقوق می‌خواند گرایش علوم ثبتی. گفتم: می‌خواهم علوم سیاسی بخوانم. پرسید: جناحی که عمل نمی­‌کنی؟ گفتم: یعنی چه؟ گفت: یعنی به سمت یک گروه خاصی بروی، گفتم: نه اصلا. ادامه داد که دوست دارم همسرم ولایی و رهبری باشد. از این حرفش خیلی به من برخورد، فکر می‌کردم این که خیلی بدیهی است و نیازی به گفتن نداشت.

قبل از اینکه رضا به خواستگاری‌ام بیاید عضو انجمن اسلامی بودم و دیداری با آقا داشتیم، در آن دیدار نامه‌ای هم به ایشان دادم و درخواست یک هدیه و یک نصیحت کردم. وقتی رضا این حرف را زد سریع رفتم آن نامه را آوردم و نشانش دادم.

نکته دیگری که خیلی تأکید داشت احترام به پدر و مادر بود. آیه قرآن مثال می­‌زد و می‌گفت خدا در قرآن گفته اگر بعد از من سجده بر کسی واجب باشد آن هم به پدر و مادر است. به خودم گفتم کسی که پدر و مادرش را اینقدر محترم بدارد قطعاً به زنش هم احترام می­‌گذارد و برای او ارزش قائل است. اصلاً همدیگر را نگاه نکردیم، فقط من یک لحظه صورت او را نگاه کردم که ابروهای پر و مشکی­‌اش نظرم را جلب کرد. وقتی رفتند مامانم پرسید خوب نگاهش کردی؟ گفتم: نه، فقط ابروهایش را دیدم. (خنده)

آن جلسه ما چهار ساعت صحبت کردیم که آخرش پرسید، نظر شما چیست؟ گفتم: من قصد ازدواج نداشتم اما ملاک­‌هایی که مدنظر من است را شما دارید، گفت: میشه نظرتان را بدهید؟ می‌خواهم از این خانه که بیرون رفتم خیالم راحت باشد. گفتم ۵۰ درصد قضیه من حل است. این را که گفتم کتابی را به عنوان هدیه به من داد.

 

*فیلمبردار آمد داخل از من پرسید چه آرزویی داری؟

مراسم عروسی ما به خواست خودمان نیمه شعبان در مسجد برگزار شد و من حجاب کامل داشتم. جالب است برایتان بگویم وقتی فیلمبردار آمد داخل از من پرسید چه آرزویی داری؟ می­‌دانستم رضا دوست دارد شهید شود چون بارها گفته بود، من هم در جواب فیلمبردار گفتم: انشاءالله عاقبت ما ختم به شهادت شود. من رضا را خیلی دوست داشتم، فکر می کنم عشق ما خیلی خاص بود. بعد از رضا پرسید شما چه آرزویی دارید؟ گفت همین که خانم گفت.

 

*می دانست طاقت دوری اش را ندارم

شهید حاجی زاده بی­‌نهایت صبور بود. وقتی بحثمان می‌شد من نمی توانستم خودم را کنترل کنم، یکسره غر می زدم و با عصبانیت می‌گفتم تو مقصری، تو باعث این اتفاق شدی. او اصلا حرفی نمی زد وقتی هم می‌دید من آرام نمی شوم می­‌رفت سمت در چون می دانست طاقت دوری اش را ندارم.

آنقدر به همسرم وابسته بودم که واقعا دوست نداشتم لحظه ای از من دور باشد. حتی جلوی مسجد رفتنش را می‌­گرفتم. او هم نقطه ضعفم را می­‌دانست و از من دور می­‌شد تا آرام شوم. روی پله جلوی در می­‌نشست و می­‌گفت هر وقت آرام شدی بگو من بیام داخل. اصلا داد زدن بلد نبود.

شهید حاجی زاده در کنار فرزندانش

 

*از عشق زیادی که به او داشتم راضی شدم برود سوریه

از عشق زیادی که به او داشتم راضی شدم برود سوریه چون نمی توانستم ناراحتی‌اش را ببینم. خیلی خیلی به رضا وابسته بودم. شب قبل از اینکه برود از مسجد آمد و نشست، برایش چای آوردم که متوجه شدم چشمش پر از اشک است. گفت: خانم دیدی دوستان من یکی یکی دارند می­‌روند و من از آنها جا ماندم. (خبر شهادت دوستانش را شنیده بود) گفتم: رضا تو یک بار رفتی، تکلیفت را انجام دادی. حالش را که دیدم خیلی دلم سوخت، گفتم: من جلویت را نمی­‌گیرم برو. ۵ دقیقه نشد گوشی­ش زنگ خورد، جواب داد بعد سریع خوشحال شد، گفت: خانم من دارم می­‌روم. گفتم: رضا! کجا؟! همین الان؟! (ساعت ۱۰:۳۰ شب بود.) پرسیدم: بچه­‌ها را چه کار کنم؟ انگار یکی به بچه­‌ها گفته بود بابا می­‌خواهد برود دیگر نمی­‌آید، دو تایی دنبال او راه افتادند و بابا بابا می­‌کردند.

چون وقت کم بود سریع وسایلش را برداشت. لباسش پاره بود،‌ سریع خودم برایش دوختم. گفتم: آقا رضا همه وسایلت را بردار یادت نرود. ساکش را با هم بستیم، فقط نگاهش می­‌کردم. گفتم: یک کفی طبی دارم می­‌گذاری در پوتینت؟ می خواستم پایش کمتر اذیت شود. قبول کرد. چندبار بچه­‌ها را بوسید.

تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که از لحظه رفتنش فیلم گرفتم. الان تمام دلخوشی‌ام همین فیلم و عکس‌هاست. در فیلمش می‌گوید: قابل توجه کسانی که می­‌گویند ما برای پول می­‌رویم، ما تکلیف داریم که برویم. من زندگی­‌ام را دوست دارم و اصلاً برای شهادت نمی­‌روم، به هیچ­ وجه برای شهادت نمی­‌روم! اما این یک تکلیف است.

 

*دوست داشتم فقط برای من باشد

خیلی بهش حساس بودم. دوست داشتم فقط برای من باشد. آخرین دفعه هم بهش گفتم: می­‌خواهی بروی اجازه می­‌دهم ولی باید یک قول بدی. پرسید: چه قولی؟ گفتم: عروس اول و آخرت من باشم. خندید گفت: باشه.

*خانم دنبال کارهای کوچک نباش

من در حوزه طلبگی می‌خواندم اما سال آخر را به خاطر وجود بچه‌ها مجبور شدم ادامه ندهم. بچه­‌های حوزه و استادمان مهد کودکی تشکیل دادند و به من زنگ زدند و گفتند: شما می­‌آیید کار فرهنگی آنجا را انجام بدهید؟ آخرین باری که رضا زنگ زد گفتم: من می­‌خواهم بروم مهد حوزه کار کنم، راضی هستی؟ گفت: خانم دنبال کارهای کوچک نباش.

کلا کارهای کوچک و شغل‌هایی که مرد در محیط بود را دوست نداشت. می­‌گفت اگر جایی که فقط خانم‌ها هستند پیدا کردی برو، من هم قبول کردم. آخر صحبت‌مان گفت: شاید یکی دو روز زنگ نزنم. به همین منوال یکی دو روزش شد سه روز. در گروه تلگرامی عضو بودم که تعداد دیگری از خانم‌ها که شوهرانشان در سوریه بودند هم حضور داشتند. از آنها پرسیدم که آیا شما خبری از همسرانتان دارید؟ اول طفره می­‌رفتند تا اینکه یکی را قسم دادم اگر خبری هست به من اطلاع داد، او هم ماجرا را گفت.

 

*مقابل خدا سجده کردم و گفتم: دست آقا رضا درد نکنه

معمولا وقتی مأموریت می‌رفت خانه خودمان نمی‌ماندم اما این بار آخر نرفتم منزل پدرم. انگار در خانه‌مان احساس امنیت بیشتری می­‌کردم. حتی یک روز مقابل خدا سجده کردم و گفتم: دست آقا رضا درد نکنه چقدر در خانه خودم راحت هستم.

*حق مأموریتش اندازه یکماه نشاء کاری بود

آقا رضا همیشه می­‌گفت من دوست دارم یک شغل دوم پیدا کنم که اگر روزی سپاه به من حقوق نداد به خاطر پول بیرون نیایم، یعنی اینقدر عاشق کارش بود.

یکبار اندازه مبلغی را که به عنوان حق مأموریت داده بودند گفت کلش به قدری بود که ما همان پول را با یکماه نشا کاری در می‌آوردیم. نمی فهمم چرا بعضی ها می‌گویند مدافعان حرم برای پول می روند.

*رضا شهید نشدی؟

من تا حدودی از خطرات آنجا با خبر بودم اما رضا اصلا در مورد کارش در خانه صحبت نمی­‌کرد. تا اینکه دفعه قبل از آخرین بار رفت سوریه دستش تیر می‌خورد مجروح می‌شود. ماجرای مجروحیتش را این گونه تعریف می‌کرد: «شهید روح الله (از دوستان نزدیکش) وقتی متوجه شد دستم تیر خورده پرسید: رضا شهید نشدی؟ گفتم: نه حالم خوبه می‌روم دوباره در جایم مستقر می­‌شوم. روح الله دو متر از من فاصله گرفت که او را زدند و تیر به قلبش اصابت کرد. من زار زار گریه می­‌کردم ولی نمی­‌توانستم بروم پیش او. بعد از ۵ دقیقه رفتم بالای سرش که دیدم شهید شده. فقط تلاش کردم سریع آمبولانس بیاید و پیکرش را ببرند عقب.»

*در وضعیت بدی بودیم اما هیچ کسی توضیح نمی­‌داد

وقتی خبر شهادتش را از طریق تلگرام شنیدم واقعا از مسئولین دلخور شدم. در وضعیت بدی بودیم اما هیچ کسی توضیح نمی­‌داد چه شده. یکی می­‌گفت اسیر است، یکی می­‌گفت مجروح شده، یکی می­‌گفت سالم است و هنوز دارد می­‌جنگد.

تا اینکه فرمانده آقا رضا مصطفی مهدی­‌تبار بعد از دو سه روز که از این موضوع می‌گذرد به خانمش زنگ می‌زند و همسرش از او می پرسد: از آقا رضا چه خبر؟ او هم می‌گوید: پر پر شد. وقتی از زبان ایشان شنیدم حرفش را باور کردم چون برایم حجت بود. تازه بعد از دو سه روز آقایان (بنیاد شهید و مسئول خبررسانی) دلشان سوخت! و آمدند خبر دادند.

 

*گفت شاید دیگر صورت من را نبینی

موقع رفتن بهش گفتم آقا رضا اگر تو شهید بشی من چطور ببینمت؟ گفت شاید دیگر صورت من را نبینی ولی همه جا کنارت حضور دارم. می‌­گویند شاید تا نیمه شعبان پیکرشان بیاید و اگر نیاید دیگر بر نخواهد گشت. ولی من منتظر هستم و دوست دارم او را ببینم.

*یک میلیارد جای شوهر را برای دخترم و پدر را برای بچه‌هایش می‌گیرد؟

مادر همسر شهید حاجی زاده: مادر قبل از اینکه خبر شهادتش را بشنویم فاطمه حلماء (دختر شهید) در خانه راه می­‌رفت می­‌گفت بابا رضا شهید شده. دلم می­‌ریخت می­‌گفتم این بچه چه می­‌گوید؟! بعد از چند روز که آقا رضا زنگ نزد به قول ما شمالی­ها گوش­هایم دراز شد که چطور بچه متوجه شده بود؟!

*ما لیاقت نداشتیم بیشتر از این کنارش باشیم

مادر همسر شهید حاجی زاده: وقتی رضا رفت به سوریه عده ای به من می‌گفتند چقدر به شما پول دادند؟ من هم می­‌گفتم: این چه حرفیه؟ بچه‌‌های ما به خاطر اسلام رفتند، به خاطر ناموس و خانم حضرت زینب(س) رفتند. آیا یک میلیارد هم بدهند جای شوهر را برای دخترم و پدر را برای بچه‌هایش می‌گیرد؟ آنها به خاطر امنیت من و تو رفتند آن وقت شما این حرفها را نزنید.

*ما لیاقت نداشتیم بیشتر از این کنارش باشیم

مادر همسر شهید حاجی زاده: شهادت آقا رضا خیلی برایمان سخت است. او دامادی بود که نه اخم می­‌کرد و نه در عصبانیت‌ها صدایش را بلند می­‌کرد، نمازش به موقع بود. در کل می توانم بگویم جوانی بود که ما لیاقت نداشتیم بیشتر از این کنارش باشیم. همیشه به او می­‌گفتم عزیزالله از بس جوان خوبی بود. رضا واقعا آدم دیگری بود.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

فهرست