بهروز غلامی

بهروز-غلامی
اطلاعات پرونده

نام : بهروز

نام خانوادگی : غلامی

نام پدر : حسن

عضویت : مردمی

تحصیلات : ابتدایی

یگان خدمتی : پادگان جی تهران

مسئولیت :

شغل : اصناف

تاریخ شهادت : ۱۳۵۷/۰۸/۱۸

عملیات :

موضوع شهادت : انقلاب

محل شهادت : آمل

نحوه شهادت : اصابت تیر مستقیم

گلزار : دشت سر آمل

پرونده شهید

پرونده بخش اول


پرونده بخش دوم


پرونده بخش سوم


پرونده بخش چهارم


اطلاعات پرونده

نام : رضا

نام خانوادگی : حاجی زاده

نام پدر : رجبعلی

عضویت : سپاه

تاریخ شهادت : ۱۳۹۵/۰۲/۲۷

محل شهادت : سوریه خان طومان

علت شهادت : درگیری با داعش

وصیت نامه شهید
بسم الله الرحمن الرحیم
((و اما خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی فان الجنه هی الماوی)) آیات ۴۰ و۴۱ سوره مبارکه النازعات
و اما آن کس که از مقام و مرتبه پروردگارش ترسیده و خودرا از هوا و هوس بازداشته است به یقین بهشت جایگاه اوست
با سلام و صلوات به محضر منجی عالم بشیریت حضرت صاحب الزمان (عج) و نائب بر حقش امام خامنه ای و شهدای اسلام و ایران ، به خصوص شهدای مدافع حرم
اینجانب رضا حاجی زاده فرزند رجبعلی در صحت و سلامت کامل عقلی وصیت نامه خود را می نویسم
من نمیخواهم که عمر بی ثمر باشد، و مرگم یک مرگ عادی ، مرگی میخواهم که در راه اسلام و ایران اسلامی باشد.
من بخاطر منطق خویش برای دفاع از اسلام و حریم اهل بیت (ع) وارد جنگ با دشمنان اسلام شدم و با عشق و علاقه و رضایت کامل جان خویش را فدای این راه می نمایم و میروم تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
من از مردم ایران میخواهم تفرقه اندازی نکنید، با هم متحد باشید  دین اسلام را سربلند نگه دارید. به دوستان و آشنایان توصیه میکنم نماز اول وقت و با حضور قلب بخوانید.
پدر ومادررا گرامی و محترم بدارید، از طهارت و معصومیت خود شدیدا حراست و پاسداری کنید، پیوند به ائمه اطهار (ع) و بخصوص امام هشتم را مستحکم کنید،و خدای متعال و مهربان را در همه حال به یاد داشته باشید.
خدمت پدر و مادر عزیز و گرامی:
موفقیت من درمراحل گوناگون زندگی مرهون زحمات و دعای خیرتان بوده است، امیدوارم کوتاهی و قصورم را در رسیدگی به اوضاع و احوالتان بخشنده باشید و حلالم کنید و این را بدانید تا آنجا که در توان داشتم در حد بضاعتم تلاش کردم تا رضایت شما را در زندگی خود داشته باشم.
هر پدر و مادری عاقبت به خیری فرزندشان را خواهانند و این را بدانید که بنده عاقبت به خیر شدم و این عاقبت به خیری را مدیون زحمات دیروز شما هستم.
داداش جان:
در نبود من پدر و مادر را فراموش نکن و همواره تابع بی چون و چرا ولایت باش، دشمن همواره از دینداری و ولایت پذیری تو هراس دارد، پس کاری کن که دشمن همواره از تو و امثال تو بترسد.
همسرمهربان و صبورم:
می دانم که بعد از رفتن من تمام سختی های این زندگی بر دوش توست، من برای شهادت نمی روم، من جوانم و زندگی با شما را دوست دارم و میخواهم با شما باشم، ولی این تکلیف ماست که از حریم اسلام و اهل بیت دفاع کنیم و راضی هستیم به رضا خدا، ولی این  بار سنگین بر دوش توست و از تو میخواهم صبر زینب گونه پیشه کنی، و در برابر تمام سختی ها و مشکلات یاد خدا را فراموش نکنی و در تمام مراحل از خدا کمک بگیری، از تو میخواهم که فرزندانم را طوری تربیت کنی که در مسیر اسلام ولایت ادامه دهنده را شهدا باشند و بابت تمام کمبودها و نبودهایم از تو میخواهم حلالم کنی.
فاطمه حلما جان:
دتربابا، دوستت دارم، دوستت دارم ، بدان که بابا رفته است که تا تو و امثال تو در امنیت و آرامش در خاک خود قدم بگذارید و بدان که ناموس شیعه در واقع ناموس خودمان است، تکلیف ما این است که از ناموس شیعه دفاع کنیم و جان خود را در این راه بدهیم و از تو میخواهم که در سنگر خود که همان چادر توست بمانی و بایستی و مقابله کنی تا پرچم اسلام و تشیع همیشه پیروز و سرافراز بماند.
محمد طه جان،
مرد خانه بابا، تو دیگر ستون خانه ای ، از تو میخواهم که دینت را حفظ کنی و در خط ولایت فقیه باشی و گوش به فرمان رهبر عزیزمان باشی ، دعا میکنم که در رکاب امام زمان (عج) ادامه دهنده را شهدا باشی و در زندگیت طوری باشی که موضع اسلام و مسلمین به خطر نیفتد.
ازهمه دوستان و آشنایان و همکارانم میخواهم که مرا حلال کنند و قصورم را ببخشند و اگر دینی از کسی برگردنم مانده است برای تسویه به خانواده ام مراجعه نمایند که خداوند میفرمایند هر گناهی از شما بخشیده میشود غیر از حق الناس
من الله توفیق
رضا حاجی زاده
۱۳۹۵/۰۱/۳۰
 
پرونده شهید

پرونده بخش اول    دانلود


پرونده بخش دوم      دانلود 


پرونده بخش سوم


پرونده بخش چهارم


خاطرات شهید
همسر شهید مدافع حرم رضا حاجیزاده:
خوشحالم که همسرم به آرزویش رسید

همسر شهید آملی مدافع حرم که یک پسر ۹ ماهه و یک دختر ۳ ساله دارد گفت: خوشحالم که همسرم به آرزویش که شهادت بود رسید.

مادر شهید مدافع حرم “رضا حاجی‌زاده “‌ اهل آمل در گفت‌وگو با فارس، گفت: به من تسلیت نگویید بلکه تبریک بگویید چراکه پسرم به آرزویش رسید و لیاقت او چیزی جز شهادت نبود.
وی بیان کرد: بنده از چندین سال پیش همه روز دعای امام زمان (عج) را برای ظهور آقا می‌خواندم، بعد از شهادت رضا چند روزی بود که خواندن این دعا کم‌ر‌نگ شده بود و حال سابق را نداشتم لذا رضا به خواب یکی از بستگان آمده و گفته که به مادرم بگویید دعای امام زمان (عج) را همیشه بخواند.
مادر این شهید تصریح کرد: بنده دارای دو فرزند پسر هستم که رضا پسر بزرگ خانواده بود و برای برادر کوچک‌ترش همه چیز بود، تصور من این بود که شهادت او برای برادرش قابل تحمل نباشد.
وی ادامه داد: زمانی که پسر کوچکم چند روز بعد خبر شهادت رضا، از سربازی به منزل آمد، نمی‌دانستم چگونه با او برخورد کنم تا بتوانم دلداری‌اش دهم، اما زمانی که او را دیده و به استقبالش رفتم در کمال ناباوری دیدم می‌گوید: «مادر چرا خمیده‌ای؟ محکم بایست و ایستادگی کن چراکه من هم می‌خواهم راه برادرم را ادامه داده و به تکلیف خود عمل کنم».
مادر شهید حاجی‌زاده افزود: پسرم به من گفت: «تبریک می‌گویم که خداوند چنین مقامی به تو داده، از حالا دیگر مسؤولیت تو بیشتر شده و باید صبر زینبی داشته باشی، به‌ویژه اینکه برادرم پیکرش هم مفقود است».
پدر شهید در ادامه اظهار کرد: فرزندم از سال گذشته تاکنون مرتب به بهانه‌های مختلف شهادتش را به ما یادآوری می‌کرد به‌گونه‌ای که مدتی پیش که من در حال ساخت تابوت برای یکی از شهدا بودم، وسط کار از ناراحتی دیگر نتوانستم تحمل کرده و دست از کار کشیدم، رضا بقیه کار بنده را ادامه داد و گفت: «پدر جان! ناراحت نباش چراکه مدتی دیگر باید این تابوت را برای من درست کنی».
 همسر شهید حاجی‌زاده که یکی از طلاب مدرسه فاطمه الزهرا (س) آمل است بسیار صبور و آرام، گفت: خوشحالم که همسرم به شهادت رسید، چون آرزویش این بود.
محمد طاهای ۹ ماهه و فاطمه حلمای سه و نیم ساله در دنیای کودکی خود غرق بازی بودند و هنوز فراق بابا را احساس نکرده‌اند.
همسر شهید هنگام خداحافظی گفت: دعا کنید رضای من برگردد هنوز چشم به راهش هستم.

گفت‌وگو با همسر شهید رضا حاجی زاده

«خان‌طومان» زورش از «مریم» بیشتر بود/شهید مدافع حرم: به هیچ­ وجه برای شهادت نمی­‌روم!

قابل توجه کسانی که می­‌گویند ما برای پول می­‌رویم، ما تکلیف داریم که برویم. من زندگی­‌ام را دوست دارم و اصلاً برای شهادت نمی­‌روم، به هیچ­ وجه برای شهادت نمی­‌روم! اما این یک تکلیف است.

 و جنگ جدا کرد آنها را از هم، خان طومان زورش از مریم بیشتر بود و رضا را برای خود نگه داشت اما این دختر دهه هفتادی که حالا با دو بچه هنوز چشم انتظار برگشت پیکر همسرش است می‌گوید: رضا گفت: «شاید دیگر صورت من را نبینی ولی همه جا کنارت حضور دارم و من بودنش را با احساس امنیتی که در خانه دارم حس می‌کنم.»

آنها هر دو عاشق بودند و مریم به احترام همین عشق، خود ساک رضا را بست و حالا که او حضور فیزیکی ندارد با اقتدار و افتخار از مرد زندگی‌اش صحبت می‌کند.

قلب شکسته این بانو حتی ذره‌ای عجز را در صورتش ننشانده و فقط منتظر است پیکر رضا از خان طومان سوریه برگردد تا تسکینی باشد بر بیش از سه ما دوری آن ها از هم.

آنچه در ادامه خواهید خواند شروع و پایان زندگی دنیایی این دو تن به روایت همسر شهید رضا حاجی زاده است که این گونه روایت می‌شود.

 

*با اینکه قصد نداشتم اما ۱۶ سالگی ازدواج کردم

مریم شکری هستم متولد ۷ آبان ۱۳۷۱ و همسر شهید مدافع حرم رضا حاجی زاده. من در آمل به دنیا آمدم و در این شهر بزرگ شدم و درس خواندم. نوجوان که بودم تصمیم داشتم تحصیلاتم را ادامه بدهم چون درسم هم خوب بود. اما گویا خیلی سرنوشت به تصمیمات ما کاری ندارد و ۱۶ سالم که بود آقا رضا آمد خواستگاری و با هم ازدواج کردیم. من عاشق امام رضا(ع) هستم و رضای من را هم ایشان به من دادند. ۸ سال هم با او زندگی کردم.

همسر شهید حاجی زاده و فرزندش

 

*گفت ممکن است یک روز برود و دیگر بر نگردد

روزی که آمد خواستگاری چهار ساعت صحبت کردیم. به من در مورد کارش گفت و اینکه در گردان تکاوری است و مأموریت زیاد می‌رود. البته تأکید کرد که مأموریت‌هایش داخل ایران است و خارج از کشور نمی‌روند. از شهادت حرفی نزد اما گفت ممکن است یک روز برود و دیگر بر نگردد. گفتم: باشه مشکلی ندارم، نمی­‌دانم چرا ولی هر چه می‌گفت، قبول می‌کردم.

در مورد درسم پرسید و اینکه دوست دارم چه رشته ای را ادامه بدهم؟ خودش حقوق می‌خواند گرایش علوم ثبتی. گفتم: می‌خواهم علوم سیاسی بخوانم. پرسید: جناحی که عمل نمی­‌کنی؟ گفتم: یعنی چه؟ گفت: یعنی به سمت یک گروه خاصی بروی، گفتم: نه اصلا. ادامه داد که دوست دارم همسرم ولایی و رهبری باشد. از این حرفش خیلی به من برخورد، فکر می‌کردم این که خیلی بدیهی است و نیازی به گفتن نداشت.

قبل از اینکه رضا به خواستگاری‌ام بیاید عضو انجمن اسلامی بودم و دیداری با آقا داشتیم، در آن دیدار نامه‌ای هم به ایشان دادم و درخواست یک هدیه و یک نصیحت کردم. وقتی رضا این حرف را زد سریع رفتم آن نامه را آوردم و نشانش دادم.

نکته دیگری که خیلی تأکید داشت احترام به پدر و مادر بود. آیه قرآن مثال می­‌زد و می‌گفت خدا در قرآن گفته اگر بعد از من سجده بر کسی واجب باشد آن هم به پدر و مادر است. به خودم گفتم کسی که پدر و مادرش را اینقدر محترم بدارد قطعاً به زنش هم احترام می­‌گذارد و برای او ارزش قائل است. اصلاً همدیگر را نگاه نکردیم، فقط من یک لحظه صورت او را نگاه کردم که ابروهای پر و مشکی­‌اش نظرم را جلب کرد. وقتی رفتند مامانم پرسید خوب نگاهش کردی؟ گفتم: نه، فقط ابروهایش را دیدم. (خنده)

آن جلسه ما چهار ساعت صحبت کردیم که آخرش پرسید، نظر شما چیست؟ گفتم: من قصد ازدواج نداشتم اما ملاک­‌هایی که مدنظر من است را شما دارید، گفت: میشه نظرتان را بدهید؟ می‌خواهم از این خانه که بیرون رفتم خیالم راحت باشد. گفتم ۵۰ درصد قضیه من حل است. این را که گفتم کتابی را به عنوان هدیه به من داد.

 

*فیلمبردار آمد داخل از من پرسید چه آرزویی داری؟

مراسم عروسی ما به خواست خودمان نیمه شعبان در مسجد برگزار شد و من حجاب کامل داشتم. جالب است برایتان بگویم وقتی فیلمبردار آمد داخل از من پرسید چه آرزویی داری؟ می­‌دانستم رضا دوست دارد شهید شود چون بارها گفته بود، من هم در جواب فیلمبردار گفتم: انشاءالله عاقبت ما ختم به شهادت شود. من رضا را خیلی دوست داشتم، فکر می کنم عشق ما خیلی خاص بود. بعد از رضا پرسید شما چه آرزویی دارید؟ گفت همین که خانم گفت.

 

*می دانست طاقت دوری اش را ندارم

شهید حاجی زاده بی­‌نهایت صبور بود. وقتی بحثمان می‌شد من نمی توانستم خودم را کنترل کنم، یکسره غر می زدم و با عصبانیت می‌گفتم تو مقصری، تو باعث این اتفاق شدی. او اصلا حرفی نمی زد وقتی هم می‌دید من آرام نمی شوم می­‌رفت سمت در چون می دانست طاقت دوری اش را ندارم.

آنقدر به همسرم وابسته بودم که واقعا دوست نداشتم لحظه ای از من دور باشد. حتی جلوی مسجد رفتنش را می‌­گرفتم. او هم نقطه ضعفم را می­‌دانست و از من دور می­‌شد تا آرام شوم. روی پله جلوی در می­‌نشست و می­‌گفت هر وقت آرام شدی بگو من بیام داخل. اصلا داد زدن بلد نبود.

شهید حاجی زاده در کنار فرزندانش

 

*از عشق زیادی که به او داشتم راضی شدم برود سوریه

از عشق زیادی که به او داشتم راضی شدم برود سوریه چون نمی توانستم ناراحتی‌اش را ببینم. خیلی خیلی به رضا وابسته بودم. شب قبل از اینکه برود از مسجد آمد و نشست، برایش چای آوردم که متوجه شدم چشمش پر از اشک است. گفت: خانم دیدی دوستان من یکی یکی دارند می­‌روند و من از آنها جا ماندم. (خبر شهادت دوستانش را شنیده بود) گفتم: رضا تو یک بار رفتی، تکلیفت را انجام دادی. حالش را که دیدم خیلی دلم سوخت، گفتم: من جلویت را نمی­‌گیرم برو. ۵ دقیقه نشد گوشی­ش زنگ خورد، جواب داد بعد سریع خوشحال شد، گفت: خانم من دارم می­‌روم. گفتم: رضا! کجا؟! همین الان؟! (ساعت ۱۰:۳۰ شب بود.) پرسیدم: بچه­‌ها را چه کار کنم؟ انگار یکی به بچه­‌ها گفته بود بابا می­‌خواهد برود دیگر نمی­‌آید، دو تایی دنبال او راه افتادند و بابا بابا می­‌کردند.

چون وقت کم بود سریع وسایلش را برداشت. لباسش پاره بود،‌ سریع خودم برایش دوختم. گفتم: آقا رضا همه وسایلت را بردار یادت نرود. ساکش را با هم بستیم، فقط نگاهش می­‌کردم. گفتم: یک کفی طبی دارم می­‌گذاری در پوتینت؟ می خواستم پایش کمتر اذیت شود. قبول کرد. چندبار بچه­‌ها را بوسید.

تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که از لحظه رفتنش فیلم گرفتم. الان تمام دلخوشی‌ام همین فیلم و عکس‌هاست. در فیلمش می‌گوید: قابل توجه کسانی که می­‌گویند ما برای پول می­‌رویم، ما تکلیف داریم که برویم. من زندگی­‌ام را دوست دارم و اصلاً برای شهادت نمی­‌روم، به هیچ­ وجه برای شهادت نمی­‌روم! اما این یک تکلیف است.

 

*دوست داشتم فقط برای من باشد

خیلی بهش حساس بودم. دوست داشتم فقط برای من باشد. آخرین دفعه هم بهش گفتم: می­‌خواهی بروی اجازه می­‌دهم ولی باید یک قول بدی. پرسید: چه قولی؟ گفتم: عروس اول و آخرت من باشم. خندید گفت: باشه.

*خانم دنبال کارهای کوچک نباش

من در حوزه طلبگی می‌خواندم اما سال آخر را به خاطر وجود بچه‌ها مجبور شدم ادامه ندهم. بچه­‌های حوزه و استادمان مهد کودکی تشکیل دادند و به من زنگ زدند و گفتند: شما می­‌آیید کار فرهنگی آنجا را انجام بدهید؟ آخرین باری که رضا زنگ زد گفتم: من می­‌خواهم بروم مهد حوزه کار کنم، راضی هستی؟ گفت: خانم دنبال کارهای کوچک نباش.

کلا کارهای کوچک و شغل‌هایی که مرد در محیط بود را دوست نداشت. می­‌گفت اگر جایی که فقط خانم‌ها هستند پیدا کردی برو، من هم قبول کردم. آخر صحبت‌مان گفت: شاید یکی دو روز زنگ نزنم. به همین منوال یکی دو روزش شد سه روز. در گروه تلگرامی عضو بودم که تعداد دیگری از خانم‌ها که شوهرانشان در سوریه بودند هم حضور داشتند. از آنها پرسیدم که آیا شما خبری از همسرانتان دارید؟ اول طفره می­‌رفتند تا اینکه یکی را قسم دادم اگر خبری هست به من اطلاع داد، او هم ماجرا را گفت.

 

*مقابل خدا سجده کردم و گفتم: دست آقا رضا درد نکنه

معمولا وقتی مأموریت می‌رفت خانه خودمان نمی‌ماندم اما این بار آخر نرفتم منزل پدرم. انگار در خانه‌مان احساس امنیت بیشتری می­‌کردم. حتی یک روز مقابل خدا سجده کردم و گفتم: دست آقا رضا درد نکنه چقدر در خانه خودم راحت هستم.

*حق مأموریتش اندازه یکماه نشاء کاری بود

آقا رضا همیشه می­‌گفت من دوست دارم یک شغل دوم پیدا کنم که اگر روزی سپاه به من حقوق نداد به خاطر پول بیرون نیایم، یعنی اینقدر عاشق کارش بود.

یکبار اندازه مبلغی را که به عنوان حق مأموریت داده بودند گفت کلش به قدری بود که ما همان پول را با یکماه نشا کاری در می‌آوردیم. نمی فهمم چرا بعضی ها می‌گویند مدافعان حرم برای پول می روند.

*رضا شهید نشدی؟

من تا حدودی از خطرات آنجا با خبر بودم اما رضا اصلا در مورد کارش در خانه صحبت نمی­‌کرد. تا اینکه دفعه قبل از آخرین بار رفت سوریه دستش تیر می‌خورد مجروح می‌شود. ماجرای مجروحیتش را این گونه تعریف می‌کرد: «شهید روح الله (از دوستان نزدیکش) وقتی متوجه شد دستم تیر خورده پرسید: رضا شهید نشدی؟ گفتم: نه حالم خوبه می‌روم دوباره در جایم مستقر می­‌شوم. روح الله دو متر از من فاصله گرفت که او را زدند و تیر به قلبش اصابت کرد. من زار زار گریه می­‌کردم ولی نمی­‌توانستم بروم پیش او. بعد از ۵ دقیقه رفتم بالای سرش که دیدم شهید شده. فقط تلاش کردم سریع آمبولانس بیاید و پیکرش را ببرند عقب.»

*در وضعیت بدی بودیم اما هیچ کسی توضیح نمی­‌داد

وقتی خبر شهادتش را از طریق تلگرام شنیدم واقعا از مسئولین دلخور شدم. در وضعیت بدی بودیم اما هیچ کسی توضیح نمی­‌داد چه شده. یکی می­‌گفت اسیر است، یکی می­‌گفت مجروح شده، یکی می­‌گفت سالم است و هنوز دارد می­‌جنگد.

تا اینکه فرمانده آقا رضا مصطفی مهدی­‌تبار بعد از دو سه روز که از این موضوع می‌گذرد به خانمش زنگ می‌زند و همسرش از او می پرسد: از آقا رضا چه خبر؟ او هم می‌گوید: پر پر شد. وقتی از زبان ایشان شنیدم حرفش را باور کردم چون برایم حجت بود. تازه بعد از دو سه روز آقایان (بنیاد شهید و مسئول خبررسانی) دلشان سوخت! و آمدند خبر دادند.

 

*گفت شاید دیگر صورت من را نبینی

موقع رفتن بهش گفتم آقا رضا اگر تو شهید بشی من چطور ببینمت؟ گفت شاید دیگر صورت من را نبینی ولی همه جا کنارت حضور دارم. می‌­گویند شاید تا نیمه شعبان پیکرشان بیاید و اگر نیاید دیگر بر نخواهد گشت. ولی من منتظر هستم و دوست دارم او را ببینم.

*یک میلیارد جای شوهر را برای دخترم و پدر را برای بچه‌هایش می‌گیرد؟

مادر همسر شهید حاجی زاده: مادر قبل از اینکه خبر شهادتش را بشنویم فاطمه حلماء (دختر شهید) در خانه راه می­‌رفت می­‌گفت بابا رضا شهید شده. دلم می­‌ریخت می­‌گفتم این بچه چه می­‌گوید؟! بعد از چند روز که آقا رضا زنگ نزد به قول ما شمالی­ها گوش­هایم دراز شد که چطور بچه متوجه شده بود؟!

*ما لیاقت نداشتیم بیشتر از این کنارش باشیم

مادر همسر شهید حاجی زاده: وقتی رضا رفت به سوریه عده ای به من می‌گفتند چقدر به شما پول دادند؟ من هم می­‌گفتم: این چه حرفیه؟ بچه‌‌های ما به خاطر اسلام رفتند، به خاطر ناموس و خانم حضرت زینب(س) رفتند. آیا یک میلیارد هم بدهند جای شوهر را برای دخترم و پدر را برای بچه‌هایش می‌گیرد؟ آنها به خاطر امنیت من و تو رفتند آن وقت شما این حرفها را نزنید.

*ما لیاقت نداشتیم بیشتر از این کنارش باشیم

مادر همسر شهید حاجی زاده: شهادت آقا رضا خیلی برایمان سخت است. او دامادی بود که نه اخم می­‌کرد و نه در عصبانیت‌ها صدایش را بلند می­‌کرد، نمازش به موقع بود. در کل می توانم بگویم جوانی بود که ما لیاقت نداشتیم بیشتر از این کنارش باشیم. همیشه به او می­‌گفتم عزیزالله از بس جوان خوبی بود. رضا واقعا آدم دیگری بود.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

فهرست